معنی نظار
6 بازدید
[ نُ ظْ ظا ] (ع ص، اِ) بینندگان. (آنندراج) (ناظم الاطباء). تماشاچیان. (ناظم الاطباء). جِ ناظر. رجوع به ناظر شود: به دشت برشد روزی به صید کردن و من ز پس برفتم با چاکران و با نظار.فرخی. ز خوب طلعتی و از نکوسواری کوست ز دیدنش نشود سیر دیدهٔ نظار.فرخی. از دیدن او سیر نگردد دل نظار ز آن است که نظار همی نگسلد از هم. فرخی. بنشینیم همی عاشق و معشوق بهم نه ملامتگر ما را و نه نظار و رقیب. منوچهری. هر لحظه کنی جلوهٔ دیگر پی نظار ز آن جلوه یکی مؤمن و دیگر شده ترسا. اسیری (از آنندراج). || مراقبان. که در کاری مراقبت کنند و آن را بپایند. نظارت کنندگان. رجوع به نظارت و نظارت کردن شود. هیأت نظار: گروهی که در کاری نظارت کنند که مأمور مراقبت و پائیدن حسن اجرای امری باشند.[ نِ ] (ع اِمص) دانائی. (منتهی الارب). حذق. نظارة. (المنجد). || دریافتگی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). فراست. (المنجد) (ناظم الاطباء) (متن اللغة). زیرکی. (ناظم الاطباء).[ نَ ظْ ظا ] (ع ص) شدیدالنظر. (المنجد). صیغهٔ مبالغه است از نظر. (از اقرب الموارد). || فرس نظار: اسب چالاک تیزخاطر بلنداطراف. (منتهی الارب) (آنندراج). شهم حدیدالفؤاد طامح الاطراف. (اقرب الموارد) (متن اللغة). || گشنی است نجیب. (منتهی الارب) (آنندراج).[ نَ ] (از ع، ص) مخفف نظاره به معنی تماشاگر: بر سر آن جیفه گروهی نظار بر صفت کرکس مردارخوار.نظامی. || (اِمص) نظر. تماشا. نظارة: باغ مانندهٔ گردون شود ایدون کش زهره از چرخ سحرگه به نظار آید. ناصرخسرو. || نظر. نگاه : شاه را شرم آمد از وی روز بار که به شب بر روی شه بودش نظار.مولوی. رجوع به نظاره شود.[ نَ رِ ] (ع اِ فعل) چشم دار!. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). منتظر باش. (ناظم الاطباء). اسم فعل است به معنی فعل امر یعنی: انتظر، مانند نزال و تراک. (از منتهی الارب).[ نَ ظْ ظا ] (اِخ) ابن هشام [ یا هاشم ]بن حارث الحذلمی الفقعسی، از قبیلهٔ بنی اسدبن خزیمة و شاعر اسلامی است، او راست: یقولون هذی ام عمرو قریبة دنت بک ارض نحوها و سماء الا انما بعدالحبیب و قربه اذا هو لم یوصل الیه سواء. (از الاعلام زرکلی ج ۸ ص ۳۶۰). و نیز رجوع به سمطالعلی ص ۸۲۶ و التاج ج ۳ ص ۵۷۶ و امالی ج ۱ ص ۴۸۸ شود.
کلمات همقافیه با «نظار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر