معنی نطس
5 بازدید
[ نَ ] (ع ص) دانا. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). عالم. (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (المنجد). عالم به امور. (از متن اللغة). نَطِس. نَطُس. (منتهی الارب) (آنندراج) (از نشوءاللغة ص ۴۴ و ۴۶) (از متن اللغة) (اقرب الموارد) (المنجد). نَطیس. نِطّیس. نطاسی. (متن اللغة). || حاذق در طبابت. (از متن اللغة). نَطِس. نَطُس. نَطیس. نِطّیس. نطاسی. (متن اللغة). || متأنق و ظریف در گفتار و لباس و جز آن. (از المنجد). نَطِس. نَطُس. (المنجد).[ نَ طَ ] (ع مص) نیکو دانستن و باریک رفتن در دانش. (از منتهی الارب) (آنندراج). نیکو دانستن و دقت کردن در دانش. (از ناظم الاطباء). سخت استاد شدن. (تاج المصادر بیهقی) (زوزنی). نَطس شدن. (المنجد) (از اقرب الموارد). || سخت دقت کردن در پاکیزگی، و تقذر در گفتار و در هر چیزی. (از اقرب الموارد) (متن اللغة).[ نَ طِ ] (ع ص) دانا. نَطس. رجوع به نَطس شود. || نیک پاک از آلایش چرک و ریم و ناخوش دارنده آن را. (از اقرب الموارد) (آنندراج). متقزز. متقذر. (متن اللغة) (از اقرب الموارد). || متأنق در امور. (از متن اللغة). ج، نُطُس. و هی نَطِسَة. (از متن اللغة).[ نَ طُ ] (ع ص) دانا. نطس. رجوع به نَطس شود.[ نُ طُ ] (ع ص) طبیبان نیک زیرک. (از منتهی الارب) (آنندراج). اطباء حاذق. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || جِ نَطِس است. (از متن اللغة). رجوع به نَطِس شود. || سخت پرهیزگاران از آلایش و چرک و ریم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). قوم نطس؛ متقذرون . (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نطس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طس» برای سرودن شعر