معنی نضیر
5 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) زر. (غیاث اللغات). زر و سیم. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). نَضر. نُضار. نِضار. انضر. (المنجد). || (ص) تازه. (آنندراج) (ناظم الاطباء). باآب. (آنندراج). تازه و آبدار. (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات). ناضر. نَضِر. (المنجد) (از اقرب الموارد). بانضرت. (یادداشت مؤلف) شاداب. باطراوت. سرسبز: ای لآل معنوی از نظم الفاظت نضید وی ریاض خسروی از فیض الطافت نضیر. سلمان ساوجی. چشم دولت ز سواد قلمت گشته منیر باغ دانش ز سحاب کرمت گشته نضیر. رجوع به ناضر شود. || جمیل. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). گویند: غلام غض نضیر، و هی: غضة نضیرة. (اقرب الموارد).[ نَ ] (اِخ) نام قبیله ای از یهود که در ظاهر مدینه سکونت داشتند و پیغامبر با آنان جنگید. (از معجم البلدان) (آنندراج). نام گروهی از یهودان خیبر و منسوب به آن را نضری گویند بر خلاف قیاس. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نضیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر