معنی نضد
6 بازدید
[ نَ ] (ع مص) برهم نهادن. (از ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰) (تاج المصادر بیهقی) (از زوزنی). بر هم نهادن رخت را. (از منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). روی هم قرار دادن متاع را. (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). || (اِ) نظم. ترتیب. نسق. (یادداشت مؤلف).[ نَ ضَ ] (ع ص، اِ) رخت بر هم نهاده یا برگزیدهٔ آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از متن اللغة). آنچه از کالای خانه برهم نهاده و مرتب شده باشد. (از المنجد). ج، انضاد. || تخت جامه و درخت. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سریر. (اقرب الموارد) (المنجد). تخت بدان جهت که متاع بر هم نهاده را اغلب روی آن می نهند. (از اقرب الموارد). بدان جهت که جامه و کالا را روی آن می چینند. (از متن اللغة). || بزرگ. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). شریف. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (المنجد) (از متن اللغة). || بزرگی آبائی. (منتهی الارب) (آنندراج). شرف و بزرگی آبائی. (ناظم الاطباء). عز. شرف. (اقرب الموارد) (المنجد). آنچه که مرد بدان تقویت شود. (از متن اللغة). الاعمام و الاخوال المتقدمون فی الشرف. (تاج العروس) (متن اللغة). || شتر مادهٔ فربه. (منتهی الارب) (آنندراج). ماده شتر فربه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از المنجد) (از متن اللغة). ج، انضاد، نُضُد. || سحاب متراکم. (المنجد). رجوع به انضاد شود.
کلمات همقافیه با «نضد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضد» برای سرودن شعر