معنی نضج
6 بازدید
[ نُ / نَ ] (ع اِمص) پختگی و رسیدگی گوشت و خرما و جز آن. (از اقرب الموارد) (از المنجد). پختگی. رسیدگی در میوه و گوشت و خوردنیها. || هضم. انهضام. گواردن. گوارش. (یادداشت مؤلف). || پختگی و رسیدگی مادهٔ بیماری : دل اینجا علتی دارد که نضجی نیست دردش را هنوز آن روزنش بسته ست و او بیمار بحرانی. خاقانی. سرسامیَ است عالم و عدل است نضج او نضج از دوای عافیت آور نکوتر است. خاقانی. بی نضج دولت او سرسامیَ است عالم کز فتنه هر زمانش بحران تازه بینی.خاقانی. || (مص) رسیدن میوه. پخته شدن چیزی. (از منتهی الارب). پختن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰). رسیدن میوه و پختن هر چیز. (غیاث اللغات) (آنندراج). پخته شدن. (تاج المصادر بیهقی). پخته شدن گوشت و رسیدن خرما و میوه و آماده گشتن برای خوردن. (از ناظم الاطباء). و اسم از آن نیز نَضج و نُضْج است. رجوع به نَضَج شود. بریان شدن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۱۰۰) (دهار). || یک ماه و مانند آن از وقت زاییدن ماده شتر گذشتن و نزاییدن آن. نَضج. (از معجم متن اللغة). نَضَج. || پخته شدن مادهٔ بیماری. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). پختن ریش. پختن ماده و خلط. به اصطلاح اطباء لائق خروج شدن خلط به غلیظ شدن رقیق یا به رقیق شدن غلیظ. (غیاث اللغات). پخته شدن ماده و جراحت. (ناظم الاطباء).[ نَ ضَ ] (ع مص) پختن و رسیدن و قابل خوردن شدن خرما و گوشت و جز آن . (از اقرب الموارد). و اسم از آن نُضج و نَضج است. (از اقرب الموارد). رجوع به نُضج شود. || یک سال گذشتن و باردار نشدن ناقه. یعنی طولانی شدن وقت زائیدن آن. (از اقرب الموارد) (از المنجد). گویند: نضجت الناقة بولدها. رجوع به نُضج و نَضج شود.
کلمات همقافیه با «نضج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ضج» برای سرودن شعر