معنی واژه نصیبی
5 بازدید
[ نَ ] (ص نسبی) منسوب است به نصیبین که شهری است در نزد آمد. (از الانساب سمعانی). رجوع به نصیبین شود. || نام نوعی شمشیر. (از نوروزنامه) (یادداشت مؤلف).[ نَ ] (اِخ) اسعدالحق یزدی ، از شاعران قرن دهم و از شاگردان ملاجلال الدین دوانی است مدتی در شیراز تلمذ کرده سپس به یزد برگشته و به سال ۹۱۴ هـ . ق. درگذشته است. او راست: گفتم که بوسه ای به نصیبی نمی دهی خندید زیر لب که چه گوئیم یا نصیب. تا کسی ظن نبرد کو به شبم همنفس است روز در رهگذرش بینم و گویم چه کس است؟ * وقت رفتن دست چون بر طرف دامن می زند دامنی باشد که او بر آتش من می زند. * زنده در عشق چسان بود نصیبی مجنون عشق آن روز مگر اینهمه دشوار نبود؟... (از تحفهٔ سامی ص ۴۴) (نگارستان سخن ص ۱۲۲) (صبح گلشن ص ۵۲۱) (قاموس الاعلام ج ۶) (ریحانة الادب ج ۴ ص ۱۹۹).[ نَ ] (اِخ) محمدبن حوقل. رجوع به ابن حوقل شود.[ نَ ] (اِخ) محمدخان (میرزا...) بن موسی بیگ کرمانشاهی، از شاعران قرن سیزدهم است، وی از طرف فتحعلی شاه قاجار لقب فخرالشعرا یافته، در اواخر عمر به هندوستان مهاجرت کرد و در شهر لکهنو اقامت گزید و در همانجا به سال ۱۲۶۱ هـ . ق. درگذشت. او راست: نمی باشد مرا در دل بجز این غم غم دیگر که گردد بعد من آن همدم من همدم دیگر اگر جانان ز احوال من ای پیک سحر پرسد بگو می میرد از هجر تو این دم یا دم دیگر شدم از یک خم زلفت پریشان حال و می ترسم که اندازی بر آن زلف خم اندر خم خم دیگر. (از صبح گلشن ص ۵۲۰) (ریحانة الادب ج ۴ ص ۳۰۰) (قاموس الاعلام ج ۶).