معنی واژه نصیبه
6 بازدید
[ نَ بَ / بِ ] (از ع، اِ) نصیب. حصه. قسمت. (از آنندراج). مأخوذ از نصیب. بهره. سهم. بهر. روزی. رزق. حظ. بخش : آن نان را که نصیبهٔ خویش داشتی به روز به نیازمندان دهی. (منتخب قابوسنامه ص ۱۸). سوزنی را نصیبه ای برسان تا سوی خانه با نصاب آید.سوزنی. جد مرا ز هزل بباید نصیبه ای هرچند یک مزه نبود شهد با شرنگ.سوزنی. و از آن نصاب نصیبهٔ رفاهت و فراغت در باقی عمر ما را مدخّر گرداند. (سندبادنامه ص ۲۹۳). و گفت حقایق قلوب فراموش کردن نصیبهٔ نفوس است. (تذکرةالاولیاء عطار). از شریف تا وضیع... به نسبت و اندازهٔ همت خویش نصیبهٔ تمام دادند. (جهانگشای جوینی). هر آن نصیبه که پیش از وجود ننهاده ست هر آنکه در طلبش سعی می کند با دست. سعدی. فیض ازل به زور و زر ار آمدی به دست آب خضر نصیبهٔ اسکندر آمدی.حافظ. به مال غره چه باشی که یک دو روزی چند همه نصیبهٔ میراث خوار خواهد بود.حافظ. عاقلی گرد نانهاده مگرد کز جهان جز نصیبه نتوان خورد.اوحدی. چون از ازل نصیبهٔ ما عشق یار بود در عشق او مگو که مرا اختیار بود. اسیر لاهیجی (از آنندراج). - بی نصیبه؛ بی بهره. بی نصیب : یک تن ز اهل فضل نیابی در این دیار ز آن باغ بی نصیبه و بی بهره ز آن شجر. سوزنی. - نصیبهٔ ازل؛ قسمت ازلی. آنچه در روز ازل برای آدمی مقدر و معلوم شده است. سرنوشت. تقدیر: کنون به آب می لعل خرقه می شویم نصیبهٔ ازل از خود نمی توان انداخت.حافظ. || بخت. طالع. (ناظم الاطباء).