معنی نشو
10 بازدید
[ نُ ] (ص) هموار. صاف و ساده. لغزنده و نرم و بی خشونت و بی درشتی. (از برهان قاطع) (از آنندراج) (از ناظم الاطباء). نَسَو. (یادداشت مؤلف). رجوع به نَسَو شود.[ نَ شْ وْ ] (از ع، مص) پیدا شدن. (غیاث اللغات) (آنندراج). پیداشدگی. (ناظم الاطباء). || روییدن و بالیدن. (از غیاث اللغات) (آنندراج). بزرگ شدن و بالیدن. (از معجم متن اللغة). نَشوَة. (معجم متن اللغة). نشوء: چو مشک نافه در نشو گیاهی پس از سرخی همی گیرد سیاهی.نظامی. در آن ساعت که باشد نشو جان ها گل تسبیح روید بر زبانها.نظامی. مرغ را جولانگه عالی هواست زانکه نشو او ز شهوت وز هواست.مولوی. بانگ صورش نشأت تن ها بود نفخ تو نشو دل یکتا بود.مولوی. بر آنکس چون ببخشد نشو خاکی که دارد چون بنفشه شرمناکی.نظامی. - نشو و نما؛ بالیدن و فزودن. (از ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بالیدگی و رسیدگی. (ناظم الاطباء). تا چنان که خواهد [ اندام ] بالید ببالد و تمام شود و این بالیدن و فزودن را به تازی نشو و نما گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - نشو و نمو؛ نشو و نما. رشد و پرورش : این بزرگ در حجر تربیت پدر نشو و نمو یافته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۵). بر آن اعتقاد نشو و نمو یافت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۱۴).[ نَ شْ وْ ] (ع مص) مست گردیدن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از المنجد) (از اقرب الموارد). نَشوَة. نُشوَة. نِشوَة. (المنجد) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || باربار بازگشتن بر چیز. (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). معاودة کردن بر چیزی هر بار پس از دفعهٔ دیگر. (از اقرب الموارد): نشا بالشی ء؛ عاوده مرة بعد اخری. (اقرب الموارد). || بیمار گردیدن شتران از بوییدن عضاه که گیاهی است. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ نَ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان کالج بخش مرکزی شهرستان نوشهر. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «نشو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شو» برای سرودن شعر