معنی نشست و خاست
6 بازدید
[ نِ شَ تُ ] (ترکیب عطفی، اِمص مرکب) مصاحبت. مجالست. هم صحبتی. معاشرت : این رافع بن اللیث بن نصر مردی بود به سمرقند به میان لشکر سلطان اندر، روی شناس و مهتر بود و با زنان نشست و خاست کردی و شراب خوردی. (ترجمهٔ طبری بلعمی). بوصادق را نشست و خاست افتاد با قاضی بلخ ابوالعباس. (تاریخ بیهقی ص ۲۰۶). پرهیز کن به جان ز خرافات ناکسان هرچند با خسان کنی آنجا نشست و خاست. ناصرخسرو. حرام باد بر آن کس نشست و خاست به دوست که از سر همه برخاستن نمی یارد.سعدی.
کلمات همقافیه با «نشست و خاست»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ست» برای سرودن شعر