معنی نشاختن

معنی نشاختن

5 بازدید
[ نِ تَ ] (مص) نشاندن. (برهان قاطع) (جهانگیری) (آنندراج) (انجمن آرا). نشانیدن. (یادداشت مؤلف). نشاستن. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین): هیچ نایم همی ز خانه برون گوئیم درنشاختند به لک.آغاجی. چو دیدش جهاندار بنواختش بر تخت پیروزه بنشاختش.فردوسی. کی نامبردار بنواختش بر خویش بر تخت بنشاختش.فردوسی. چو خسرو ورا دید بنواختش بر آن خسروی گاه بنشاختش.فردوسی. پرندین چنان کودکی ساختند چو گردانْش بر اسب بنشاختند.اسدی. برآمد جم از جا و بنواختش به اندازه بستود و بنشاختش.اسدی. چو رفت او بتی همچنان ساختند بر این سانْش بر تخت بنشاختند.اسدی. با چنگ و بربط ساخته از درد و غم پرداخته اندر میان بنشاخته یار لطیف غمگسار. قطران (از انجمن آرا). || تعیین کردن. (برهان قاطع). رجوع به نشاخت شود. || نشاندن. نصب کردن. تعبیه کردن. کار گذاشتن. رجوع به نشاندن شود. - اندرنشاختن؛ نصب کردن. به کار بردن. کار گذاشتن : به فر کیانی یکی تخت ساخت چه مایه بدو گوهر اندرنشاخت.فردوسی. دو خانه دگر ز آبگینه بساخت زبرجد به هر جای اندرنشاخت.فردوسی. همی شاه را تخت پیروزه ساخت همان تاج را گوهر اندرنشاخت.فردوسی. یکی ده منی جام دیگر بساخت بدو گونه گون گوهر اندرنشاخت.اسدی. - || نشاندن. فروبردن. جای دادن : نیزه ای سازد او ز ده ره تیر از یک اندرنشاختن به دگر.فرخی. - || غرس کردن. کاشتن : بدو کاخ و میدان و ایوان بساخت درختان بسیارش اندرنشاخت.فردوسی. - برنشاختن؛ نشاندن. نشانیدن. - || اندرنشاختن. نصب کردن : یکی نامور شاه را تخت ساخت گهر گردبرگرد او برنشاخت.فردوسی. - درنشاختن؛ نشانیدن. سوار کردن : برانگیخت از خواب و زورق بساخت به زورق سپینود را درنشاخت.فردوسی. - || جای دادن. مکان دادن : ز دوستی به دل و دیده درنشاختمت بدان کز این دو پسندیده تر نبود وطن. سوزنی. - || نصب کردن. کار گذاشتن. تعبیه کردن : یکی نغز گردون چوبین بساخت به گردش درون تیغ ها درنشاخت.فردوسی. چو از شهر پردخت و باره بساخت بر او پنج در آهنین درنشاخت.اسدی. آب این خم که درنشاخته اند از پی دام صید ساخته اند.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «نشاختن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید