معنی نسیج
5 بازدید
[ نَ ] (ع ص، اِ) بافته. (غیاث اللغات) (آنندراج). منسوج. (المنجد) (اقرب الموارد). بافته شده. (از ناظم الاطباء). ج، نُسُج. || نوعی از حریر زربافته. (غیاث اللغات) (آنندراج). نسیچ: پس مأمون آن روز جامه خانه ها عرض کردن خواست و از آن هزار قباء اطلس معدنی و ملکی و طمیم و نسیج و ممزج و مقراضی و اکسون هیچ نپسندید. (چهارمقالهٔ نظامی عروضی از حاشیهٔ برهان قاطع). بینی به آفتاب که برتافت بامداد بر خاک ره نسیج زراندود باز کرد.خاقانی. چون حلی بن تابوت و نسیج کفنت همچنین پشت به خم روی چو زر باد پدر. خاقانی. خرقه شد از حسام ملمع نمای شاه گاهی نسیج آتش و گه پرنیان آب.خاقانی. بر در باغی که امیر ارغنون بنا نهاده است خیمهٔ نسیج بزدند. (جهانگشای جوینی). پرنیان و نسیج بر نااهل لاجورد و طلاست بر دیوار.سعدی. و مسعودبیک آنجا خیمهٔ نسیج زراندرزر برافراشت. (رشیدی). ز دانش کن لباس تن که زیب است نسیج پرنیان ابله فریب است.امیرخسرو. و علی الخاتون حلة یقال لها النخ و یقال لها ایضاً النسیج. (ابن بطوطه). || جامه. (غیاث اللغات) (آنندراج). پارچه. قماش. منسوج. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «نسیج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یج» برای سرودن شعر