معنی نسبت کردن
5 بازدید
[ نِ بَ کَ دَ ] (مص مرکب) منسوب داشتن. منتسب داشتن : آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند زیرا که از رسول خدای است نسبتش. ناصرخسرو. باد نسبت به ما کند زیراک هیچ بِن هیچ را پدر مائیم.خاقانی. - کسی را به صفتی نسبت کردن؛ او را بدان متهم ساختن و منسوب داشتن : نسبت عاشق به غفلت می کنند وآنکه معشوقی ندارد غافل است.سعدی. مرا نسبت به شیدائی کند ماه پری پیکر تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدائی. سعدی. - نسبت کردن به؛ بازبستن به. بازخواندن به : عقل گرد آن نگردد به جهل اندر جهان فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کنند. ناصرخسرو. گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند.حافظ. || مانند کردن. سنجیدن. قیاس گرفتن : سوز من با دیگری نسبت مکن او نمک بر دست و من بر عضو ریش. سعدی. || (اصطلاح منطق) حمل کردن. اسناد کردن. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «نسبت کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر