معنی نس
5 بازدید
[ نُ ] (اِ) به معنی پوز باشد که گرداگرد لب و دهان است از جانب درون و بیرون. (برهان قاطع). گرداگرد دهان که پوز گویند. (از انجمن آرا) (آنندراج) (از جهانگیری). گرداگرد دهان از بیرون سو. (اوبهی). پوز. زفر. فرنج. نول. پیرامن دهان : ... آلوده بیاری و نهی در ... من بوسه ای چند به تزویر دهی بر نس من. مهستی یا رودکی. بی نواتر ز ابرهای تموز سردنس تر ز بادهای خزان. سنائی (از جهانگیری). همچون سگ قصاب نیابد شکم سیر در خون ز سر حرص و طمع تا ننهد نس. تا چند نس خویش نهی بر نس من ایری چو دوال برنهی بر اس من. ؟ (از انجمن آرا). شمس فخری. || (ق) هنوز. (یادداشت مؤلف): از چنو شاعر نس از تو بحردست ده هزاری که بگفتم اندک است .مولوی. || (اِ) هوش. عقل. (برهان قاطع) (جهانگیری) (فرهنگ نظام) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). شعور. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). فراست. رای. تدبیر. (ناظم الاطباء). || مال. دارائی. (یادداشت مؤلف): این نودساله عجوز گنده کس نه خِرَد هِشت آن ملک را و نه نس . مولوی. || ریش. لحیه. (ناظم الاطباء). || در سبزوار، بینی. (فرهنگ نظام). || فرج زن. (ناظم الاطباء). شرم زن. (یادداشت مؤلف). || جای لغزان. (ناظم الاطباء).[ نَ س س ] (ع مص) پراکنده گردیدن موی سر. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || بانگ برزدن و راندن شتران را. (منتهی الارب) (از آنندراج). راندن و زجر کردن ناقه را. (از المنجد). راندن و با عصا زجر کردن شتر را. (از ناظم الاطباء). راندن شتر. (تاج المصادر بیهقی). || سرزنش کردن. (آنندراج) (منتهی الارب). || خشک شدن. (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج) (منتهی الارب). خشک گردیدن. (ناظم الاطباء). نسوس. (آنندراج). || درگذرنده و سریع العمل بودن در هر کاری. نسیس. (المنجد). || لازم گرفتن روای هر امر را. (از آنندراج). لازم گرفتن روائی هر کاری را. (از ناظم الاطباء). تنساس. (آنندراج). || شتاب رفتن. (از آنندراج) (ناظم الاطباء). || رفتن. (از ناظم الاطباء). شتاب رفتن در آب خاصةً. (آنندراج). || فرودآمدن قوم بر آب. (ناظم الاطباء). درآمدن قوم بر آب. تنساس. (از المنجد). || سعایت کردن. نمامی نمودن. تباهی افکندن بین قوم. (از ناظم الاطباء).[ نَ ] (اِ) سایه. || درختستان. گلستان. || خانه. || مأخوذ از عربی، رگ و پی و عصب. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «نس»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نس» برای سرودن شعر