معنی نزدیکان
5 بازدید
[ نَ ] (حرف اضافه، ق) نزدیکیِ. به نزدیکیِ. در نزدیکیِ. قریب به. در حوالیِ : برفت نزدیکان سپاه عمار خارجی فرودآمد. (تاریخ سیستان). امیر بیرون رفت سوی بُست به حرب عزیز اندر ماه رمضان چون نزدیکان بُست رسید. (تاریخ سیستان). - به نزدیکانِ؛ به حوالیِ. به قربِ : چون به نزدیکان نشابور رسیدند خبر مرگ هارون شنیدند. (تاریخ سیستان). چون به نزدیکان سیستان رسید. (تاریخ سیستان). || (اِ) جِ نزدیک، به معنی قریب و آنکه فاصلهٔ کمی با تو دارد: دوران باخبر در حضور و نزدیکان بی بصر دور. (گلستان). || خویشاوندان. (ناظم الاطباء): و فرزندان و اهل و نزدیکان را بدرود باید کرد. (کلیله و دمنه). || همسایگان. (ناظم الاطباء). آشنایان. || مقربان. خاصان. اطرافیان. حواشی. ملازمان : شیر از نزدیکان خود پرسید که کیست. (کلیله و دمنه). لیکن تو از نزدیکان و پیوستگان و یاران می اندیشی که اگر وقوف یابند تو را در خشم ملک افکنند. (کلیله و دمنه). پرستاران و نزدیکان و خویشان که بودند از پی شیرین پریشان.نظامی. چو زحمت دور شد نزدیک خواندش ز نزدیکان خود برتر نشاندش.نظامی. چو از بی دولتی دور اوفتادیم به نزدیکان حضرت بخش ما را.سعدی. شکایت پیش از این روزی ز دست خواب می کردم به غمخواران و نزدیکان کنون از دست ناخفتن. سعدی. مرا وقتی ز نزدیکان ملامت سخت می آمد نترسم دیگر از باران که افتادم به دریائی. سعدی. و رجوع به نزدیک شود.
کلمات همقافیه با «نزدیکان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر