معنی نزاع
7 بازدید
[ نِ ] (ع اِمص) خصومت و دشمنی دو نفر با هم با زبان یا استعمال اسلحه. (فرهنگ نظام). با هم کشاکش کردن به خصومت. (غیاث اللغات). خصومت و دشمنی، و با لفظ جستن و کردن و برداشتن مستعمل است. (آنندراج). منازعه و گفتگو با هم. خصومت. ستیزگی. کشاکش در برآوردن حق خود. ادعا و جنگ و جدال سخت. (ناظم الاطباء). با کسی در چیزی کوشیدن. (فرهنگ خطی). نزاعة. شطس. شطسة. (منتهی الارب). خصومت. خصمی. منازعه. تنازع. اختلاف. جنگ. جدال. داوری. کشمکش. کشاکش : مابین الباب و الدار نزاع بنشود. (تاریخ بیهقی ص ۴۰۷). منم گاودل تا شدم شیرطالع که طالع کند با دل من نزاعی.خاقانی. سالی نزاع در میان پیادگان حاج افتاد. (گلستان). تا فتنه بنشست و نزاع برخاست. (گلستان). - قطع نزاع کردن؛ حکم کردن در قطع گفتگو و خصومت. (ناظم الاطباء). - مابه النزاع؛ هر چیزی که از آن کشاکش و گفتگو و خصومت برمی خیزد. (ناظم الاطباء) موضوع دعوا. آنچه بر سر آن با هم نزاع کنند. - نزاع لفظی؛ نزاع زبانی دو نفر با هم در حالتی که مقصود هر دو یکی باشد. (از فرهنگ نظام). || منازعة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). دشمنی کردن. مخاصمه. (از اقرب الموارد). دشمنی. (فرهنگ نظام). رجوع به منازعه شود. || حالت احتضار مریض. (فرهنگ نظام). حالت مریض مشرف به مرگ. منازعة. (از المنجد). || (مص) آرزومند گشتن. (زوزنی). آرزومند گردیدن و مشتاق شدن. (از منتهی الارب) (از آنندراج) (از اقرب الموارد). آرزومند شدن. آرزومندی. (غیاث اللغات). نزاعة. نزوع. (منتهی الارب). گویند: نزع الی اهله. || رفتن به سوی چیزی. (از اقرب الموارد). || نزدیک به مرگ شدن: نازَعَ المریضُ نِزاعاً؛ جاد بنفسه. (اقرب الموارد). || قلع. نزع. (از اقرب الموارد). نزع الحیاة و نزاع الحیاة؛ قلعها. (اقرب الموارد). رجوع به نزع شود.[ نَ زْ زا ] (ع ص) مرد سخت برکشنده. (منتهی الارب). || کشنده. رگی که به سوی آبا و اصل خود کشد. (فرهنگ نظام). فی المثل: العرق نزاع.[ نُ زْ زا ] (ع ص، اِ) جِ نازع. رجوع به نازع شود. || جِ نزیع، به معنی غریب. و منه: نزاع القبائل؛ به غربائی گویند که در جوار قبیله ای می زیند که از آن نیستند. (از اقرب الموارد). رجوع به نزیع شود.
کلمات همقافیه با «نزاع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اع» برای سرودن شعر