معنی نخچیر

معنی نخچیر

4 بازدید
[ نَ ] (اِ) شکار. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). صید. (ناظم الاطباء). شکارکرده شده. (غیاث اللغات). عموماً بمعنی شکار است، یعنی صید. (آنندراج). هر جانور شکاری. (جهانگیری). هر حیوانی که شکار کرده میشود عموماً. (فرهنگ نظام). نخجیر: مرا اسیر گرفته بتی گرفته اسیر شگفت نیست که نخچیرجوی شد نخچیر. منطقی (از رادویانی). همه بوم ها پر ز نخچیر گشت به جوی آبها چون می و شیر گشت. فردوسی. به هر سو سواران همی تاختند ز نخچیر دشتی بپرداختند.فردوسی. از افکنده نخچیر بیراه و راه پر از کشتگان گشت چون رزمگاه. فردوسی. از پی خدمت تو تا تو ملک صید کنی به نهاله گه تو راند نخچیر پلنگ.فرخی. همی ربود چو باد از درخت برگ درخت به ناوک از سر نخچیر شاخهای چو سنگ. فرخی. شکار خسروان مرغ است و نخچیر سپهبد خسرو خسروشکار است.عنصری. آنجا هفت روز مقام کرد با نشاط و شراب تا از جانوران نخچیر دررسید و شکار کرده آمد. (تاریخ بیهقی ص ۲۶۳). چشم دل باز کن ببین ره خویش تا نیفتی به چاه چون نخچیر.ناصرخسرو. بلاشبهه چو صیاد غزالان در این هنگام نخچیر افکنیدن.ناصرخسرو. و شهری است سخت خوش و تماشاگاه و نخچیر بسیار. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۲۸). و در آن حدود نخچیر بسیار باشد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۳۴). بیند از بس چشم نخچیر و بناگوش تذرو دشتها پرنرگس و کهپایه ها پرناردان.ارزقی. اگر روباه در حرص و شره مبالغت ننمودی آسیب نخچیران بدو نرسیدی. (کلیله و دمنه). زاهدی... دو نخچیر دید که جنگ میکردند. (کلیله و دمنه). روباه را نخچیران بکشتند. (کلیله و دمنه). و مانند نخچیر و گراز در نشیب و فراز دویدن گرفت. (سندبادنامه ص ۵۸). به هنگام خزان آید به ابخاز کند در جستن نخچیر پرواز.نظامی. کند مو بر تن نخچیر تیر از شوق پیکانش به دل چون رنگ بر گل میدود زخم نمایانش. خاقانی. || حیوان شکاری. گوشت شکاری. (یادداشت مؤلف): ز بدخواه روز و شب آژیر بود به هر جای خوردنْش نخچیر بود.فردوسی. و خوان ها به رسم غزنین روان شد از بزرگان و نخچیر ماهی و آچارها و نانهای پخته، و سلطان را از آن سخت خوش می آمد. (تاریخ بیهقی ص ۲۳۹). || بهایم دشتی و هر جانور صحرائی را نیز گویند وقتی که بگیرند عموماً. (برهان قاطع). هر حیوانی که شکار کرده میشود عموماً. (فرهنگ نظام). شکارکرده شده. (غیاث اللغات). رجوع به شواهد ذیل معنی نخستین شود. || هر حیوان دشتی و هر جانور صحرایی. (ناظم الاطباء). جانور صحرایی مثل آهو و غیره. (غیاث اللغات). رجوع به شواهد ذیل معنی نخستین شود. || بز کوهی را گویند خصوصاً، خواه آن را بگیرند و خواه نگیرند. (از برهان قاطع). بز کوهی. (فرهنگ نظام) (از جهانگیری) (از ناظم الاطباء). شکار کوهی خاصه بز. (آنندراج) (انجمن آرا): کنون همچو نخچیر رفته به کوه پریشان و از جنگ گشته ستوه.فردوسی. دد و مرغ و نخچیر گشته گروه برفتند ویله کنان سوی کوه.فردوسی. [ شمس دلالت دارد بر ] گوسپند و نخچیر و گوزن و اسب تازی. (التفهیم). با آهو و نخچیر کوه مردم از بی هنریشان کند معادا. ناصرخسرو. کوهی برِ او چشمه ز پاک آب حیات است نخچیر بر او مؤمن و کبکان علمااند. ناصرخسرو. آهو و نخچیر و گوزن و تذرو هرچه مر او را ز گیاهان چراست. ناصرخسرو. || عموماً بمعنی شکار است، یعنی صید، حتی شکار ماهی. (انجمن آرا) (آنندراج): پس از یک مه به موغان خواست رفتن در آن نخچیر دریایی گرفتن. (ویس و رامین از آنندراج و انجمن آرا). || شکار کردن. (ناظم الاطباء): پذیره شدش با زواره به هم به نخچیر هر کس که بُد بیش و کم. فردوسی. چو یکچند بگذشت او شد بلند به نخچیر شیر آوریدی به بند.فردوسی. به نخچیر شاهان شکار ویند دد و دام در زینهار ویند.فردوسی. جُره بازی بُدم رفتم به نخچیر سیه دستی بزد بر بال من تیر.باباطاهر. تا عرب صورت نبندند که به پیکار ایشان میرویم بل بر سبیل نخچیر بر خواهم نشست. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۶۷). وز آن پس رفت یک هفته به نخچیر نیفتاد از کمانش بر زمین تیر. (ویس و رامین). من آیم با تو تا گرگان به نخچیر که باشد در بهاران خانه دلگیر. (ویس و رامین). به راه از چه تنها بترسد دلیر که تنها خرامد به نخچیر شیر.اسدی. دی که ز پیش تو به نخچیر شد تیزتکی کرد و عدم گیر شد.نظامی. مردهٔ گور بود در نخچیر مرده را کی بود ز گور گزیر؟نظامی. صواب آن شد که نگشائی به کس راز کنی فردا سوی نخچیر پرواز.نظامی. باز آن جوان مست به نخچیر میرود دستم ز کار و کار ز تدبیر میرود. امیرخسرو (از جهانگیری). || شکارگاه. (برهان قاطع) (آنندراج از بهار عجم) (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات). به این معنی «نخچیرگاه» است. (حاشیهٔ معین بر برهان قاطع). رجوع به نخچیرگاه شود. || شکاری. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). || شکارکننده. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). صیاد. (ناظم الاطباء). رجوع به نخچیرگیر شود. ترکیبات نخچیر را در ذیل نخجیر مطالعه فرمائید.

کلمات هم‌قافیه با «نخچیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید