معنی نخجیر
4 بازدید
[ نَ ] (اِ) شکار. (برهان قاطع) (انجمن آرا) (آنندراج) (ناظم الاطباء). صید. (ناظم الاطباء). نخچیر. برای مطالعهٔ معانی و شواهد رجوع به نخچیر شود. - نخجیر افکندن : ابله آن گرگی که او نخجیر با شیر افکند احمق آن صعوه که او پرواز با عنقا کند. منوچهری. - نخجیر راندن؛ آهوگردانی. نخجیرانگیزی : پیش یک هفته کسان رفته بودند فرازآوردن حشر را ازبهر نخجیر راندن و رانده بودند. (تاریخ بیهقی ص ۴۱۸). همه لشکر پره داشتند و از ددکان و نخجیر برانده بودند. (تاریخ بیهقی ص ۵۱۳). - نخجیر ساختن؛ شکار کردن. صید کردن. نخجیر کردن : به چاره هر کجا تدبیر سازند نه مردم دیو را نخجیر سازند.نظامی. - نخجیر گشتن؛ شکار شدن. به دام افتادن. اسیر شدن : از آن نخجیرپرداز جهانگیر جهانگیری چو خسرو گشت نخجیر.نظامی.
کلمات همقافیه با «نخجیر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یر» برای سرودن شعر