معنی نخج
6 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) توجبه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). سیل. (ناظم الاطباء). || آواز کون. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || (مص) گائیدن. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بانگ کردن سیل در جای بلند از وادی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از المنجد) (از اقرب الموارد). || جنبانیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). جنبانیدن دلو را در آب تا پر شود. (از اقرب الموارد) (از المنجد). || آواز کردن کون. (از اقرب الموارد).[ نَ ] (اِ) گیائی درشت باشد که خاک روبان بدان زمین روبند. (لغت فرس اسدی). گیاهی باشد که از آن جاروب کنند. (شمس فخری). گیاهی باشد به دشت که خاک زمین بدان روبند مثل جاروب. (اوبهی): دست و کفّ پای پیران پرکلخج ریش پیران زرد از بس دود نخج. طیان (از اسدی). تا کند بارگاه او جاروب مژهٔ خویش مهر نخج کند.شمس فخری. و نیز رجوع به نخچ شود.
کلمات همقافیه با «نخج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خج» برای سرودن شعر