معنی نثر
6 بازدید
[ نَ ] (ع ص) پراکنده. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب) (غیاث اللغات). || (اِ) سخن پاشیده. (آنندراج) (غیاث اللغات) (مهذب الاسما). کلامی که شعر نباشد. (فرهنگ نظام). سخن پراکنده و غیرمنظوم، برخلاف نظم که سخن منظوم و شعر را گویند. (ناظم الاطباء). خلاف نظم. (اقرب الموارد): در باغ و راغ دفتر و دیوان خویش از نظم و نثر سنبل و ریحان کنم. ناصرخسرو. نبیند که پیشش همی نظم و نثرم چو دیبا کند کاغذ دفتری را.ناصرخسرو. رشک نظم من خورد حسان ثابت را جگر دست نثر من زند سحبان وائل را قفا. خاقانی. به نظم و نثر کسی را گر افتخار سزاست مرا سزاست که امروز نظم و نثر مراست. خاقانی. نه هر کسی سخن نثر، نظم داند کرد که نظم شعر عطائی است از مهیمن فرد. مؤیدی. || (مص) پراکنده کردن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (غیاث اللغات). نثار. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء): نثر الشی ءَ؛ رماه متفرقاً. (اقرب الموارد). || نثار کردن شکر و جز آن. (تاج المصادر بیهقی). نثار کردن. (دهار) (زوزنی). || سخن بسیار گفتن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || زره انداختن از تن مرد. (آنندراج) (منتهی الارب). زره از تن انداختن. (از اقرب الموارد): نثر درعه؛ انداخت زره خود را. (ناظم الاطباء). اخذ درعاً فنثرها علی نفسه؛ صبها. (اقرب الموارد). || فرزند بسیار آوردن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). || بینی افشاندن. (آنندراج) (منتهی الارب). افشاندن آنچه در بینی است، پس از استنشاق. (از ناظم الاطباء). || عطسه کردن گوسپند و بیرون کردن آنچه در بینی باشد که آن را اذیت کند. (ناظم الاطباء).[ نَ ثَ ] (ع اِ) آنچه پراکنده گردد و بریزد از هر چیزی. (منتهی الارب) (آنندراج).[ نَ ثِ ] (ع ص) بسیارسخن. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «نثر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ثر» برای سرودن شعر