معنی نثار
6 بازدید
[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالا از شهرستان نهاوند، در ۱۵ هزارگزی جنوب شرقی شهر نهاوند و دوهزارگزی جنوب جادهٔ شوسهٔ نهاوند به ملایر و بروجرد در جلگهٔ سردسیری واقع است و ۳۴۰ تن سکنه دارد. آبش از چشمه، محصولش غلات و توتون و حبوبات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۵).[ نِ ] (ع اِ) پراکندنی. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). آنچه نثار شود در عروسی برای حاضران از کعک و خبیص. (از اقرب الموارد). پولی که در عروسی و یا در روز عید میان مردمان می افشانند، و بشار نیز گویند. (ناظم الاطباء). آنچه بریزند از هر چیز. (غیاث اللغات). پاشیدنی. (یادداشت مؤلف). افشاندنی : صد اشتر ز گنج و درم کرد بار ز دینار پنجه زبهر نثار.فردوسی. پس از گنج مهراب بهر نثار برون ریخت دینار سیصدهزار.فردوسی. بر او بر فشاندند گوهر نثار بسی دیده بُد گردش روزگار.فردوسی. نرگس ملکی گشت همانا که مر او را در باغ ز هر شاخ دگرگونه نثاری است. فرخی. فراوان هدیه پیش سلطان آورند و زر و سیم بسیار نثار و هدیه را. (تاریخ بیهقی ص ۲۴۶). چندان نثارها و هدیه ها و ظروف و ستور آورده بودند که از حد و اندازه بگذشت. (تاریخ بیهقی ص ۲۷۵). ده هزار دینار در پنج کیسه حریر در پای منبر بنهادند نثار خلیفه را. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۳). به فر آل پیغمبر ببارید مرا بر دل ز علم دین نثاری.ناصرخسرو. مرکب او را چو روی سوی عدو کرد نصرت و فتح از خدای عرش نثار است. ناصرخسرو. باغ را کز وی کافور نثار آید چون بهار آید لؤلوش نثار آید.ناصرخسرو. سپاه ابر نیسانی ز دریا رفت بر صحرا نثار لؤلؤ لالا به صحرا برد از دریا. مسعودسعد. روز نثار و تحف است این و خلق سیم و زر آرند بجای تحف.سوزنی. روی من زرین ز عشق یار سیمین بر سزد بر سر معشوق سیمین بر نثار زر سزد. سوزنی. زهره طبق نثار بر فرق تا نور تو کی برآید از شرق.نظامی. نکنم زرّ طلب که طالب زر همچو زرّ نثار پی سپر است.خاقانی. اینک عروس روز پس حجله معتکف گردون نثار ساخته صد عقد گوهرش. خاقانی. لعلت به شکرخنده بر کار کسی خندد کو وقت نثار تو بر تو شکر افشاند.خاقانی. زار از آن گریم تا گوهر اشک به نثار لب و خالش برسد.خاقانی. زمین را از آسمان نثار است و آسمان را از زمی غبار. (گلستان). درم ریز از ورق سازد چمن رایات بستان را نثار از ذره پردازد هوا خورشید رخشان را. مظهر (از آنندراج). و نیز رجوع به شواهد ذیل معنی بعد شود. || پیشکش. هدیه : همه روم با هدیه و با نثار برفتند شادان برِ شهریار.فردوسی. برفتند هر مهتری با نثار به بهرام گفتند کای شهریار...فردوسی. ز دینار گنجی کنون ده هزار فرستادم اینک به رسم نثار.فردوسی. پنجاه روز ماند که تا من چو بندگی در مجلس تو آیم با گونه گون نثار. منوچهری. ز گنج آنچه بایست بربست بار ز هر هدیه ها گونه گون وز نثار. اسدی. عذری که باید خواست، بخواهی که آنچه امروز بعاجل الحال آمده است نثاری است نگاه داشتن رسم وقت را. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۳). آواز میدادند که نثار فلان و نثار فلان و می نهادند تا بسیار زر و سیم بنهادند. (تاریخ بیهقی ص ۲۹۳). بزرگان شهر و مشایخ و اجلاء و قضات هم به خدمت او آمدند با نثارها (تاریخ سیستان). تا قیامت بر مکافات فعال زشت تو این قصیده مر تو را از من نثار ای ناصبی. ناصرخسرو. شاه مسعودی و سعود فلک از فلک پیش تو نثار تو باد.مسعودسعد. از من به آزمون چو طلب کرد یار دل از جان شدم به خدمت و بردم نثار دل. سوزنی. صدهزار دینار زر سرخ و آنچه ضمیمهٔ آن باشد... برسبیل نثار مقدم سلطان قبول کرد و زنهار خواست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۰۰). ز هر شاخی شکفته نوبهاری گرفته هر گلی بر کف نثاری.نظامی. نبود لایق نثار ولی کار درویش ماحضر باشد.؟ و رجوع به شواهد ذیل معنی اول شود. || که بر پای افشانند. پای افشان : از روی سلاطینش هر روز بساط است وز بوسهٔ شاهانش هر روز نثار است. منوچهری. || پراکنده شده. منشور. پاشیده شده. افشانده شده. (ناظم الاطباء). || کابین (؟). (یادداشت مؤلف): چنین گفت با آرزو ماهیار کز این شیردل چند خواهی نثار؟فردوسی. || فدا. قربان. برخی : جانم نثار اوست که از عقل همچو عقل فهرست آفرینش انسان شمارمش.خاقانی. جان پاکان نثار آن خاکی کآن لطیف جهان مجاور اوست.خاقانی. نه نه صد جان نثار آن دولت که تواند تو را به خاک رساند.خاقانی. گر نثار قدم یار گرامی نکنم گوهر جان به چه کار دگرم بازآید؟حافظ. نثار خاک رهت نقد جان من هرچند که نیست نقد روان را برِ تو مقداری.حافظ. جان را نثار دوست کنم کز جمال او این خاکدان به چشم دلم باغ جنت است. جمالی. || (مص) افشاندن و پاشیدن از قسم نقد و جنس بر فرق کسی به سبیل تصدق. (غیاث اللغات از کشف اللغات و صراح) (آنندراج). نثر. پراکنده کردن چیزی را. (از ناظم الاطباء). افشاندن. (تفلیسی). پراکندن. || (اِمص) پراکندگی. (آنندراج). || (اِ) هر آنچه به روی چیز بیفشانند و بپاشند. (ناظم الاطباء). - نثار بادام، نثار خلال نارنج؛ خلال کرده های مغز بادام و پوست نارنج که بر بعضی طعامها چون پلو و چلو ریزند. (یادداشت مؤلف). رجوع به نثارپلو شود.[ نِ ] (اِخ) محمد (میرزا...) شیرازی، متخلص به نثار. از شاعران متأخر است، در اواخر قرن سیزدهم و اوایل قرن چهاردهم هجری میزیسته و با فرصت شیرازی معاصر بوده است. او راست: عید قربان شد و من سخت پریشانم از آن که چه قربان تو جز جان کنم ای جان جهان نقل و بادام اگر نیست میسر، چه غم است از لب و چشم تو خواهیم هم این را و هم آن. (از ریحانةالادب ج ۴ ص ۱۶۴) (آثارالعجم ص ۲۶۷).[ نُ ] (ع اِ) آنچه نریزد از هر چیزی و پراکنده شود. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || آنچه از زر و گوهر که پاشیده شود. (غیاث اللغات از کشف اللغات). ریختنی که بر سر عروس و جز آن ریزند. (آنندراج از بهار عجم).[ نِ ] (اِخ) محمدمهدی، فرزند میرزا ابومحمد انصاری اشلقی گرمرودی آذربایجانی، معروف به میرزا مهدی خان و متخلص به نثار. از شاعران متأخر و معاصران ناصرالدین شاه قاجار است. نسبت وی به روایت مؤلف ریحانةالادب به خواجه عبداللََّه انصاری میرسد، پدرش منشی عباس میرزا نایب السطنه و خود وی منشی دیوان رسایل امیر نظام محمدخان زنگنه بوده و پس از صدرات یافتن امیرکبیر به سابقهٔ خصومتی که با هم داشته اند کارش به تباهی و تنگدستی می کشد و در عهد صدارت میرزا آقاخان نوری باز عزت و حرمت می بیند. وفات وی به سال ۱۲۸۳ یا ۱۲۷۹ هـ . ق. اتفاق افتاده است . او راست: ای برده نرگست ز من ناتوان توان همواره سوده بر قدمت گلرخان رخان سودن به خاک پای تو ای مه جبین جبین بهتر ز تکیه بر فلک عز و شان ز شان جانی به جسم از نفس روح بخش بخش آبی بر آتشم ز رخ خونفشان فشان. (از ریحانةالادب ج ۴ صص ۱۶۴ -۱۶۶). و نیز رجوع به مجمع الفصحا ج ۲ ص ۵۲۵ و گنج شایگان ص ۴۴۵ و دانشمندان آذربایجان ص ۳۷۱ و مجلهٔ یادگار سال ۲ شمارهٔ ۸ ص ۷۲ شود.
کلمات همقافیه با «نثار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر