معنی نبق
8 بازدید
[ نَ ] (ع مص) نوشتن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء) (آنندراج). کتابت. (اقرب الموارد) (از المنجد) (تاج المصادر بیهقی): نبق الرجل نبقاً؛ کتب. (اقرب الموارد). نبق الکتاب نبقاً؛ سطره و کتب. (معجم متن اللغة): || خارج شدن و آشکار گشتن. (از المنجد): نبق الشی ء؛ خرج. (اقرب الموارد). || (اِ) آردمانندی است شیرین که از تنهٔ خرمادرخت برآید و آن را به دوشاب خرما آمیخته بکنی سازند. (منتهی الارب) (آنندراج). آردمانند شیرین که از تنهٔ خرما برآید. (از المنجد) (ناظم الاطباء). و آن را با دوشاب خرما آمیخته نبیذ سازند. (ناظم الاطباء). و آن شراب را ضری گویند. (از معجم متن اللغة). چیزی است مانند آرد که از میان جذع درخت خرما بیرون آید، و جذع، بن درخت خرما را گویند و طعم آن شیرین بود و چون او را به صعتر بیامیزند قوّت او زیاد شود و نبیذی که از او سازند در نهایت نیکوئی بود. (از ترجمهٔ صیدنهٔ بیرونی).[ نَ / نِ / نَ بِ / نَ بَ ] (ع اِ) کُنار که بر سدر است. (منتهی الارب) (آنندراج). کنار که بار درخت سدر باشد. (ناظم الاطباء). بار درخت سدر. (از المنجد). کنار. (قاموس) (دهار) (دستوراللغة). بار درخت کنار. (غیاث اللغات). نَبق و نِبق و نَبِق و نَبَق؛ بار درخت سدر. (از اقرب الموارد) (از معجم متن اللغة). اندر شهر گرگان و طبرستان آن را طاق دانه گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). میوهٔ درخت سدر. کنار. (از ترجمهٔ صیدنه) واحد آن نبقة است. (اقرب الموارد). ثمرهٔ درخت سدر. میوهٔ کنار. ثمر السدر. || میوهٔ درختِ زَنزَلَخت. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «نبق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بق» برای سرودن شعر