معنی نبج
5 بازدید
[ نَ ] (ع اِ) گیاه بردی که بدان درزهای کشتی گیرند. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج) (معجم متن اللغة). البردی یجعل بین لوحین من الواح السفینة. (اقرب الموارد). || تیز. (از معجم متن اللغة). ضراط. (تاج المصادر بیهقی). گوز. || (مص) بیرون آمدن کبک. (از منتهی الارب): نبجت القبجة؛ بیرون آمد کبک (منتهی الارب)؛ خرجت من جحرها. این کلمه دخیل است و عامهٔ اعراب گویند نبزت و نبّزت. (از معجم متن اللغة). || آواز کردن سگ. || تیز دادن. (ناظم الاطباء). || آمیختن پِسْت را و شورانیدن آن. (از اقرب الموارد): نبج نبجاً؛ خاض سویقاً او غیره. (اقرب الموارد) (معجم متن اللغة).[ نُ بُ ] (ع اِ) جوال های سیاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). الغرائر السود. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «نبج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بج» برای سرودن شعر