معنی ناگوار
15 بازدید
[ گُ ] (ص مرکب) (از: نا، نفی، سلب + گوار MMM ناگور MMM ناگوارد MMM ناگورد). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ناگوارا. ناگواره. ناگوارد. ضد گوارا. چیز بدهضم که زود گوارا نشود. (از آنندراج). ناهاضم. (غیاث اللغات). طعام ناپخته در معده را گویند. (برهان قاطع). ناگوارا. ناگوارده. هضم ناشده. تحلیل نرفته. غذائی که هضم نرود و قابل هضم نباشد. (ناظم الاطباء). که هضم نشود. که تحلیل نرود. ثقیل. بطی ءالانهضام. دژگوار. سنگین. || (اِ مرکب) بدهضمی. امتلا. (انجمن آرا) (آنندراج). تخمه و امتلا. گرانی شکم از بدهضمی. (از برهان قاطع) (ناظم الاطباء). و آن را ناگوارا و ناگوارده هم گویند. (انجمن آرا). تخمه. (صحاح الفرس) (فرهنگ اسدی) (از صراح). ناگواره. ناگوارد. (زمخشری). امتلاء از بسیار خوردن. (اوبهی): از سخای تو ناگوار گرفت خلق را یکسر و منم ناهار.زینبی. نه بسیارکن شو نه بسیارخوار کز آن سستی آید وز این ناگوار.نظامی. همیشه لب مرد بسیارخوار در آروغ بد باشد از ناگوار.نظامی. || (ص مرکب) چیزی که لذیذ نباشد و ذائقه از آن لذت نبرد. هر چیز که پسندیده و مطبوع طبیعت نباشد. (از ناظم الاطباء). بدمزه. به طبیعت ناخوش آینده. (غیاث اللغات): و به حکم آنکه برنج زار است آب آن وخیم باشد و ناگوار. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۴۲). و استقبال مقدم مرا چنین ذخیره ای نامحمود و شربتی ناگوار مهیا کرده ای. (سندبادنامه ص ۱۲۴). آنکه ترا دیده بود شیرخوار شیر تو زهریش بود ناگوار.نظامی. ز خرما بدستی بود تا به خار که این گلشکر باشد آن ناگوار.نظامی. || غذای نامناسب و ناپسند. غذایی که اذیت کند و رنج آورد و بی ترتیب باشد. (ناظم الاطباء). ناسازگار: چو با سرکه سازی مشو شیرخوار که با شیر سرکه بود ناگوار.نظامی. || گران. غیرقابل تحمل. ناملایم طبع. دشوار. سخت : بر فقیران محنت و پیری نباشد ناگوار کی غم دندان خورد آن کس که نانی نیستش. صائب. - ناگوار آمدن گفتار یا کردار کسی بر کسی؛ گران آمدن و بر خوردن. سخت آمدن. تحمل ناپذیر شدن. || کنایه از مردم بدرزق و نادلچسب. (برهان قاطع). مردم نادلچسب. (ناظم الاطباء). مجازاً، مرد گرانجان. (آنندراج). آنکه مصاحبت و رفتارش دلنشین و ملایم طبع و گوارا نباشد.
کلمات همقافیه با «ناگوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر