معنی ناگزیر

معنی ناگزیر

5 بازدید
[ گُ ] (ق مرکب) از: نا (نفی، سلب) + گزیر [ از: گزیردن MMM گزردن ]. ناچار. لاعلاج. لابد. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ناچار. (مؤیدالفضلاء). ناچار. لاعلاج. بالضرور. (غیاث اللغات). لاعلاج. بیچاره. ناچار. مجبورانه. بطور اجبار. بطور ضرورت. (از ناظم الاطباء). ناگزران. (صحاح الفرس). حتماً. حتم. بالضرورة. ناچاره. بضرورت. به حکم ضرورت : اگر کشت خواهی مرا ناگزیر یکی کودکی دارم از اردشیر.فردوسی. چه باشی تو ایمن ز گردون پیر که فرجام انجامدت ناگزیر.فردوسی. چنین گفت با ماهروی اردشیر که فردا بباید شدن ناگزیر.فردوسی. تباهی به چیزی رسد ناگزیر که باشد به گوهر تباهی پذیر.اسدی. هر آن صورتی کآید اندر ضمیر توان کردنش در عمل ناگزیر.نظامی. که بر هرچه گردد نظر جایگیر گذر بر هوائی کند ناگزیر.نظامی. || جبراً. قهراً. باجبار: هر آن کس که گردد به دستت اسیر بدین بارگاه آورش ناگزیر.فردوسی. بشد طایر اندر کف وی اسیر بیامد برهنه دوان ناگزیر.فردوسی. || (ص مرکب) قطعی. محتوم. حتمی. که از آن گزیری نیست : چنین است کردار این چرخ پیر به هرچ او بگردد بود ناگزیر.فردوسی. که تخت دو فرزند خود را بگیر فزاینده کاری است این ناگزیر.فردوسی. دو کار است پیش آمده ناگزیر که خامش نشاید بدن خیرخیر.فردوسی. ندارد غم از پیش دانش پذیر به چیزی که خواهد بدن ناگزیر.اسدی. وگر بر وی نشستن ناگزیر است نه شب زیباتر از بدر منیر است.نظامی. فتنه فروکشتن از او دلپذیر فتنه شدن نیز بر او ناگزیر.نظامی. ناگزیر است تلخ و شیرینش خار و خرما و زهر و جلابش.سعدی. || (ص مرکب) چیزی که نمیتوان آن را معاف داشت. آنچه وجود آن لازم باشد. (ناظم الاطباء). ضروری. واجب. لابدعنه. لابدمنه. لازم : ای فخر آل اردشیر ای مملکت را ناگزیر ای همچنان چون جان و تن آثار و افعالت هژیر. دقیقی. بشد پاک دستور او با دبیر جز او نیز هر کس که بد ناگزیر.فردوسی. یکی نامه فرمود پس تا دبیر نویسد هر آنچش بود ناگزیر.فردوسی. فریبرز گفت ای سپهدار پیر همیشه به جنگ اندرون ناگزیر.فردوسی. پرستنده ای پیش خواند اردشیر همان هدیه هائی که بد ناگزیر.فردوسی. اما آنچه ناگزیر بود یاد کرده آمد. (منتخب قابوسنامه ص ۱۹). و شمس الدوله سخت بخشنده بود بغایت چنانک هرچه ناگزیرتر بودی بدادی و باک نداشتی. (مجمل التواریخ). با دست شکسته پای جهدم در جستن ناگزیر لنگ است.انوری. برخاستم دوات و قلم پیش بردمش آن یار ناگزیر و رفیق سخن گزار.انوری. ناگزیر زمانه باد بقات تا ز چار و نه و سه ناگزر است.انوری. سخن این است ناگزیر جهان عوض ناگزیر نتوان یافت.خاقانی. ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیر پیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبحدم. خاقانی. بی نظیری چو عقل و بی همتا ناگزیری چو جان و ناگذران.عطار. چیزی که دیدی از من آشفته روزگار ای ناگزیر از سر آن جمله درگذر.عطار. همچو شه نادان و غافل بد وزیر پنجه میزد با قدیم ناگزیر.مولوی. جان باختن به کویت در آرزوی رویت دانسته ام ولیکن خون خوار ناگزیری. سعدی. سعدی چو حریف ناگزیر است تن در ره و چشم بر قضا کن.سعدی. - ناگزیر بودن؛ واجب بودن. لازم بودن. لابدعنه بودن : پرستنده ای پیش خواند اردشیر همان هدیه هائی که بد ناگزیر فرستاد نزدیک شاه اردوان...فردوسی. اگرچند بود آن سخن ناگزیر بپوشید بر خویشتن اردشیر.فردوسی. سیاووش گفت ای خردمند پیر اگر بود خواهد سخن ناگزیر.فردوسی. ناگزیر است مرا طعمهٔ موران دادن گرچه موران به سر کان شدنم نگذارند. خاقانی. - ناگزیر بودن از چیزی؛ محتاج به آن بودن. بدان نیاز داشتن. از آن گزیر نداشتن. لابدمنه بودن و ناچار بودن از آن : چنان چون تنت را خورش دستگیر ز دانش روان را بود ناگزیر.فردوسی. چنین داد پاسخ که دانای پیر ز دانش جوانی بود ناگزیر.فردوسی. از حشمت تو ملک ملک را گزیر نیست آری درخت را بود از آب ناگزیر. منوچهری. آدمی که از چهار چیز ناگزیر بود: اول نانی، دویم خلقانی، سوم ویرانی، چهارم جانانی. (قابوسنامه). خدای تعالی جبرئیل را بفرستاد و توبهٔ آدم قبول کرد و او را بیاموخت از هرچه از آن ناگزیر بود. (مجمل التواریخ). آگه شدم که خدمت مخلوق هیچ نیست هست از همه گزیر و ز اللََّه ناگزیر.سوزنی. تا امیرم از سخا گنج سخن باید نهاد باشد از گنج سخا میر سخن را ناگزیر. سوزنی. صاحبا صدرا خداوندا کریما بنده را تا که باشد هست از این خدمت چو از جان ناگزیر. انوری. از دو همدم که در جهان یابم ناگزیر است و از جهان گزر است.خاقانی. ناگزیر جان بود جانان و از جان ناگزیر پیش جانان شاید ار جان درکشم هر صبحدم. خاقانی. هست ز یاری همه را ناگزیر خاصه ز یاری که بود دستگیر.نظامی. چون بود از همنفسی ناگزیر همنفسی را ز نفس وامگیر.نظامی. در این دنیا کسی کو جایگیر است ز مشتی نان و آبش ناگزیر است.نظامی. ز هرچه هست گزیر است و ناگزیر از دوست بقول هرکه جهان مهر برمگیر از دوست. سعدی. چون کنم کز دل شکیبایم ز دلبر ناشکیب چون کنم کز جان گزیر است و ز جانان ناگزیر. سعدی. از دنیی و آخرت گزیر است وز صحبت دوست ناگزیرم.سعدی. گفت از محترفه ناگزیر است ایشان را رخصت داد تا به سر کار خود برفتند. (اخلاق الاشراف). ناگزیر است از سپهر نیلگون صباغ ارض رنگرز تا خم نسازد دست نگشاید به کار. ملاطغرا (از آنندراج). مرا باری دل از وی ناگزیر است سرم در چنبر عشقش اسیر است.وصال.

کلمات هم‌قافیه با «ناگزیر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید