معنی ناپدید کردن
6 بازدید
[ پَ کَ دَ ] (مص مرکب) پوشاندن. پنهان کردن. نهفتن. اخفاء. استتار. مخفی داشتن : چو کاموس دست و گشادش بدید بزیر سپر کرد سر ناپدید.فردوسی. چو اسفندیار آن شگفتی بدید دو رخ کرد از خواهران ناپدید.فردوسی. هنرهام هر کس شنیده ست و دید تو آن ابلهی چون کنی ناپدید.اسدی. آفتاب بدان بلندی را لکه ای ابر ناپدید کند.سعدی. || معدوم کردن. نیست کردن. محو کردن. امحاء. از بین بردن : به یک دست دشمن کند ناپدید شگفتی تر از کار او کس ندید.فردوسی. توانی ز ناچیز چیز آفرید هم از تو شود چیزها ناپدید.اسدی. جهان، گفت، ایزد پدید آورید همو بازگرداندش ناپدید.اسدی. از همه دلها که آن نکته شنید آن سخن را کرد محو و ناپدید.مولوی. || غیب کردن. غایب کردن : شنیدم کادهم توسن کشیدش چو عنقا کرد از اینجا ناپدیدش.نظامی. - پی ناپدید کردن؛ اثر ستردن. رد گم کردن. - ناپدید کردن بر خویشتن؛ فراموشانیدن بخود. (یادداشت مؤلف). بروی خود نیاوردن. بیاد خود نیاوردن. تغافل. تجاهل : چو بشنید آئین گشسب آن سخن بیاد آمدش گفته های کهن که از گفت اخترشناسان شنید همی کرد بر خویشتن ناپدید.فردوسی.
کلمات همقافیه با «ناپدید کردن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر