معنی ناپدرام
6 بازدید
[ پَ ] (ص مرکب) بدرام. درشت. ناهموار. ناخوار. هموار نشدنی. ناگوار. (یادداشت مؤلف). مقابل پدرام. رجوع به پَدرام شود: هر آن راهی که ناپدرام باشد بپدرامد چو خوش فرجام باشد. (ویس و رامین).[ پِ ] (ص مرکب) ناخوشایند. ناپسند. ناخوش : اگر تبول گرفت از تو این دلم چه عجب تبول گیرد دل از حدیث ناپدرام.سوزنی. || شوم. نامبارک. نامیمون. ناشاد: اندر آن روزهای ناپدرام کو ز می مهر کرده بود دهان.فرخی. تو داده ای به ستم زر و سیم خویش به باد تو کرده ای به ستم روز خویش ناپدرام. فرخی. مقابل پِدرام. رجوع به پدرام شود.
کلمات همقافیه با «ناپدرام»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ام» برای سرودن شعر