معنی ناپاکی
5 بازدید
(حامص مرکب) نادرستی. بداخلاقی. (ناظم الاطباء). خبث. خباثت. بدجنسی. نابکاری. بد سریرتی. شرارت. گربزی بیش از حد: و زنان ناقص عقل و دینند، از ناپاکی هر چه خواهند بکنند. (اسکندرنامه نسخهٔ خطی). خاقانیا به عبرت ناپاکی فلک برخاک آن شهنشه کشور گذشتنی است. خاقانی. سری دیدم از مغز پرداخته بسی سر به ناپاکی افراخته.نظامی. و به حقیقت ظلم و فتک و ناپاکی ایشان دولت سلطان را سبب انقطاع بود. (جهانگشای جوینی). دلیر سیه نامه ای سخت دل ز ناپاکی ابلیس از وی خجل.سعدی. || چرکینی. آلودگی. پلیدی. (ناظم الاطباء). پلشتی. دناست. قذارت. || بدکاری. بدعملی. (ناظم الاطباء). آلوده دامنی. بی عفتی : و شومی آن ناپاکی او را دریافت و علت طاعون پدید آمد. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۸). در ایام پدر این ناجوانمرد ز ناپاکی به پیوندم طمع کرد.نظامی. روان گشتش از دیده بر چهره جوی که برگرد و ناپاکی از من [ یوسف ] مجوی. سعدی (بوستان). || ناصافی. (ناظم الاطباء). || زشتی. بدی. || حیض. بی نمازی. قرء مقابل طهر. || جنابت. جنب بودن. || نجاست. نجسی. رجس.
کلمات همقافیه با «ناپاکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر