معنی ناهمواری
4 بازدید
[ هَ مْ ] (حامص مرکب) عدم برابری. عدم تساوی. (ناظم الاطباء). ناهمسری. همسان و همسر و مساوی نبودن. || نامسطحی. ناصافی. (از ناظم الاطباء). پستی و بلندی. مسطح و صاف و یکنواخت نبودن. - امثال: نالهٔ آب از ناهمواری زمین است. || در یک سطح و یک ردیف نبودن. پس و پیش بودن. نامنظمی. نامرتبی: شفیه، ناهمواری دندان. || کجی. نادرستی. نامستقیم بودن. غیرمستوی بودن. کژی. انحنا: شَرَث؛ ناهمواری و ناراستی تیر. (منتهی الارب). شَعر زائد، موی فزونی را گویند که هم پهلوی مژگان بروید رستنی ناهموار و ناهمواری وی آن باشد که بعضی سر فرودآرد به چشم و بعضی به چشم اندرخلد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). || خشونت. بی ادبی. درشتی : خردمند باید که [ شراب ] چنان خورد که مزهٔ او بیشتر از بزه بود تا بر او وبال نگردد و این چنان باشد که به ریاضت کردن نفس خود را بجائی رساند که از اول شراب خوردن تا آخر هیچ بدی و ناهمواری از او در وجود نیاید بگفتار و کردار، الا نیکوئی و خوشی. (نوروزنامه). || عدم لیاقت و شایستگی. (ناظم الاطباء). || ناسازگاری. مخالفت : دلش حیران شد از بی یاری بخت فتان خیزان ز ناهمواری بخت.نظامی. و با برادر غیاث الدنیا و الدین به بغداد آمده و سلطان سعید برکیارق و ایاز را که عزم عدوان و ناهمواری داشتند و میخواستند که امیر ابوالحسن را بجای برادر بنشانند. (عتبة الکتبه). اهل همت را ز ناهمواری گردون چه باک سیر انجم را چه غم کاندر زمین جوی و جراست. امیرعلیشیر. || نابسامانی. نامرتبی. پریشانی : علی از خبر مالک اشتر عظیم غمناک شد از ناهمواری کارها. (مجمل التواریخ). || عدم تناسب. سازگار و متناسب نبودن. ناهمجوری : به سبب تفاوت و ناهمواری صحبت و تغیر و ناسازگاری الفت مصارمت کردند. (سندبادنامه ص ۱۲۰).
کلمات همقافیه با «ناهمواری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر