معنی نامزد
3 بازدید
[ زَ ] (ن مف مرکب) (از: نام +زد، زده). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). معین. مخصوص. (آنندراج) (بهار عجم). نامبرده شده و معین گشته برای شغل و عملی. مقررشده و نصیب کرده شده. (از ناظم الاطباء). تخصیص داده شده : و چون برنشستندی به تماشای چوگان محمد و یوسف به خدمت در پیش امیر مسعود بودندی با حاجبی که نامزد بود. (تاریخ بیهقی). و در دل کرده بود که ما را به ری ماند و خراسان و تخت ملک نامزد محمد باشد. (تاریخ بیهقی). تاش به زمین آمد و خدمت کرد امیر گفت تا برنشاندندش و اسب سپاه سالار عراق خواستند و شراب دادندش و همچنان مقدمان را که با وی نامزد بودند. (تاریخ بیهقی ص ۲۸۳). و آن قوم زندانیان که نامزد یمن بودند مقدمی ایشان و هرزبن به آفرید داشت. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۵). از آسمان دو برج به شمسند نامزد هرچند از آن اوست همه ملک آسمان. سوزنی. آری به درد و داغ سرانند نامزد اینک پلنگ در برص و شیر در جذام. خاقانی. مملکت اختیار نامزد عشق و تو از دربار خیال پای فروتر گذار.خاقانی. لشکر غم زآن گشاد آمد دوران او کابلق روز و شب است نامزد ران او. خاقانی. آنچنانکه در بارگاهی بانگ برآید و گوگوئی درافتد فلان کس نامزد سیاست است. (کتاب المعارف). آن نیز همچنان است که بانگ و گوگو میکنند اکنون چون نظر بد کردی گوگوئی است که ترا نامزد عقوبت کردند. (کتاب المعارف). - نامزد بودن کسی را؛ به نام او بودن. خاص او بودن : از اینجا برخیزید و بدین ولایات که نامزد شما باشد بروید تا ما بازگردیم. (تاریخ بیهقی ص ۵۹۸). و تخت ملک نامزد محمد باشد. (تاریخ بیهقی ص ۲۱۵). || کسی که برای چیزی که بعد واقع میشود معین شده باشد. (فرهنگ نظام). || پسر یا دختر جوانی که برای زناشوئی با همسر آیندهٔ خود نام برده و تعیین شده است. رجوع به نامزدی و نامزدبازی شود.
کلمات همقافیه با «نامزد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زد» برای سرودن شعر