معنی نامحدود
5 بازدید
[ مَ ] (ص مرکب) بی حد. بی پایان. (از آنندراج). بی حد. بی نهایت. بی انجام. بی پایان. ناجزانجام. (از ناظم الاطباء). بی کران : عرصهٔ مملکت غور چه نامحدود است که در آن عرصه چنان لشکر نامعدود است. انوری. || نامحصور. تحدیدناشده. که حد و حصار آن معلوم و مشخص نشده است. که بی حد و حصار است. || بیشمار. (آنندراج) (ناظم الاطباء). نامعین. (ناظم الاطباء). بی اندازه. بی حصر و شمار. غیرقابل حصر و شمار: لشکر اسلام با غنایم نامحدود... به غزنه آمدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۵۳).
کلمات همقافیه با «نامحدود»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ود» برای سرودن شعر