معنی نام‌آور

معنی نام‌آور

9 بازدید
[ وَ ] (نف مرکب) (از: نام +آور، آورنده) . (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). خداوند نام و آوازه را گویند چه در نیکی و چه در بدی. (برهان قاطع). خداوند نام و آوازه. نماور. نام دار. نامبرده. (انجمن آرا) (آنندراج). کسی که از جهت دلیری یا علم یا صنعت مشهور شده باشد. (فرهنگ نظام). مشهور. معروف. نامدار. مشهور به سرافرازی. (از ناظم الاطباء). نامبردار. بنام. بانام. نامی. اسمی. مشهور. معروف. شهیر. شهره. سرشناس. نامدار. خداوند نام : مر او را ستودند یک یک مهان بزرگان و نام آوران جهان.فردوسی. که پیوند شاه است و همزاد اوی سواری است نام آور و جنگجوی.فردوسی. ز گردان جنگی و نام آوران چو بهرام و چون زنگهٔ شاوران.فردوسی. ای بلنداختر نام آور تا چند به کاخ سوی باغ آی که آمد گه نوروز فراز. منوچهری. بزرگوارا نام آورا خداوندا حدیث خواهم کردن به تو یکی نبوی. منوچهری. یکی نامداری که با نام وی شدستند بی نام نام آوران.منوچهری. بدادش صد و سی هزار از سران نگهبان لشکرش نام آوران.اسدی. به طعنه گوید دشمن که کار چون نکنی ز کار گردد مردم بزرگ و نام آور. مسعودسعد. تا سخن پرور بوی از صاحب رازی بهی چون سخاگستر بوی از حاتم طائی بری گر بدندی هر دو نام آور در این ایام تو از سخا و از سخن پیش تو گشتندی بری. سوزنی. جهان را باز دیگر شدنشان و صورت و سیما به عدل شاه نام آور جهان عدل شد پیدا. ؟ (سندبادنامه ص ۱۵). هست نام آوری ز کشور روم زیرکی کو ز سنگ سازد موم.نظامی. چنین گفت کای بانوی نامجوی ز نام آوران جهان برده گوی.نظامی. ز نام آوران برکشد نام تو نتابد سر از جستن کام تو.نظامی. ز نام آوران گوی دولت ربود که در گنج بخشی نظیرش نبود.سعدی. که شاه ارچه بر عرصه نام آور است چو ضعف آمد از بیدقی کمتر است.سعدی. || پهلوان نامی. گرد. پهلوان. جنگجوی نامدار: نشست از بر رخش و نام آوران کشیدند شمشیر و گرز گران.فردوسی. مبادا به گیتی چو تو پهلوان میان بزرگان و نام آوران.فردوسی. همچنین تا مرد نام آور شدی فارِس میدان و مرد کارزار.سعدی. مگر بر تو نام آوری حمله کرد نیاوردی از ضعف تاب نبرد.سعدی. و رجوع به شواهدی که در ذیل معنی اول مذکور افتاده شود.
[ وَ ] (اِخ) دهی است از دهستان مرکزی بخش فیروزکوه شهرستان دماوند، در ۸ هزارگزی مغرب فیروزکوه واقع است. منطقه ای کوهستانی و سردسیر است و ۱۹۲ تن سکنه دارد. آبش از چشمه سار و محصولش غلات، سیب زمینی، بنشن و پنبه و شغل مردمش زراعت و صنعت دستی ایشان بافتن جاجیم و کرباس است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱).

کلمات هم‌قافیه با «نام‌آور»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ور» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید