معنی نالان شدن
9 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) نالیدن. (ناظم الاطباء). || مریض شدن. رنجور و بیمار گشتن : چون به ری شد یکچندی نالان گشت چون از بیماری بهتر شد از آنجا برخاست و به کوفه آمد. (ترجمهٔ طبری بلعمی). چرا بی ساز رفتن آمدستی دگر باره مگر نالان شدستی. (ویس و رامین). دهم ماه محرم خواجه احمد حسن نالان شد نالانی سخت قوی. (تاریخ بیهقی ۳۶۷). فقیه بوبکر حصیری که آنجا نالان شده بود گذشته شد. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۵). چون به طوس رسید [ هارون الرشید ] سخت نالان شد. (تاریخ بیهقی). از آن است که چون کیومرث را کار بآخر رسید و نالان شد خروس بانگ کرد نماز شام بود. (قصص الانبیاء ص ۳۴). و از این پس علی بن موسی الرضا به طوس نالان گشت اندکی و مأمون به پرسیدنش رفت. (مجمل التواریخ). و رجوع به نالان شود.
کلمات همقافیه با «نالان شدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر