معنی نالان
9 بازدید
(نف) (از: نال، نالیدن +ان، پسوند صفت فاعلی). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ناله کننده. (برهان قاطع) (از آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). حنان. حنانه. که می نالد. که نالد. که ناله کند: دلخسته و محرومم و پیخسته و گمراه گریان به سپیده دم و نالان به سحرگاه. خسروانی. همی بود نالان ز درد شکم به بازارگان داد چندی درم.فردوسی. بس کن آن قصهٔ رباب کنون زرد و نالان شدی چو رود و رباب. ناصرخسرو. شاد بودی به بانگ زیر کنون زار و نالان شدی و زرد چو زیر. ناصرخسرو. عاجز در کارها حیران بود و وقت حادثه سراسیمه و نالان. (کلیله و دمنه). بربط آبستن تن و نالان دل و مردان به طبع جان بر آن آبستن فریادخوان افشانده اند. خاقانی. چو من در پایش افتادم چو خلخال زرش، گفتا که چون خلخال ما هم زرد و هم نالان و زار است این. خاقانی. گهی نالان چو ابر نوبهاری گهی گریان چو ابر از بیقراری.نظامی. دلش نالان و چشمش زار و گریان جگر از آتش غم گشته بریان.نظامی. || نغمه گر. آوازخوان. مترنم : واللََّه از این خار در بستان شوم همچو بلبل زین سبب نالان شوم.مولوی. همیشه من چو بلبل بر گل از عشقش بُوَم نالان بخاصه چون رود بلبل به سوی گلستان اندر. فتح اللََّه خان شیبانی. || شکوه کننده. شکایت کننده. شاکی : همه ساله بیکار و نالان ز بخت نه رای و نه دانش نه زیبای تخت.فردوسی. منم بیمار و نالان زین شب تار که در شب بیش باشد درد بیمار. (ویس و رامین). چرخ چون چرخ زنان نالان است دل ز چرخ اینهمه نالان چه کنم.خاقانی. که زمانه هم از تو نالانتر که کرم را در او مجال نماند.خاقانی. || مریض. علیل. رنجور. بیمار. ناخوش. دردمند: آن کسی را که دل بود نالان او علاج خلاشمه نکند.شهید. او سنگدل و من بمانده نالان چرویده و رفته ز دست چاره.منجیک. اگر گویم بنالیدم بد افتد که باشد مرد نالان زار و لاغر.فرخی. و نیز از بغداد اخبار رسیده است که خلیفه القادرباللََّه نالان است. (تاریخ بیهقی ص ۲۵۸). وی [ سلطان محمود ] خود پیر شده است و ضعیف گشته و نالان می باشد و عمرش سر آمده. (تاریخ بیهقی ص ۱۲۹). این وزیر سخت نالان است. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۸). و رشید را بضرورت به خراسان باید رفت و نالان بود در راه. (مجمل التواریخ). پیوسته نالان بود و خواب از وی بگسست و بر نعشی خفته بر دوش همی بردندش. (مجمل التواریخ). ترا مشکوی مشکین پرغزالان میفکن سگ بر این آهوی نالان.نظامی. جان نالان را به داروخانهٔ گردون مبر کز کَفَش جان داروئی جز سم نخواهی یافتن. عطار. || (ق مرکب) ناله کنان. در حال نالیدن : بخورد اندکی نان و نالان بخفت به دستار چینی رخ اندر نهفت.فردوسی. از آن خوردن زهر با کس نگفت یکی جامه افکند و نالان بخفت.فردوسی. چو این گفته شد سوی مهمان گذشت ابا چامه و چنگ نالان گذشت.فردوسی. شیر مجروح و نالان بازآمد. (کلیله و دمنه). نالان چو کبوتری که از خلق خون در لب بچگان فروریخت.خاقانی. امروز پیشم آمد نالان و زار و گریان حالی بسوخت جانم کردم از او سوائی. خاقانی. اگر پیری گه مردن چرا بینند نالانت که طفل آنک گه زادن همی بینند گریانش. خاقانی. زمانی گشت گرد چشمه نالان به گریه دستها بر چشم مالان.نظامی. سلیمی که یکچند نالان نخفت خداوند را شکر صحت نگفت.سعدی.(اِخ) نام کوهی است میان شیراز و کازرون. (برهان قاطع) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء): بشنزه در کازرون مالند و من ناله از شوقم به نالان میرسد. بسحاق اطعمه.(اِخ) محمدرضا (میرزا...) ابن محمد عباس لکهنوئی، متخلص به نالان. از شاعران قرن سیزدهم است و به روایت مؤلف صبح گلشن در قصبهٔ جایس از مضافات لکهنو مسکن داشته و از شاگردان میرزا قتیل شاعر بوده و به عهد جوانی درگذشته است. او راست: تا کی به شب فراق سازم ای بخت شبی ز خواب برخیز. یار می آید و من از سر ضعف نتوانم ز خویشتن رفتن. رجوع به تذکرهٔ صبح گلشن ص ۵۰۱ و قاموس الاعلام ج ۶ شود.
کلمات همقافیه با «نالان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر