معنی نافع
5 بازدید
[ فِ ] (ع ص) اسم فاعل است از نفع به معنی آن که معاونت می کند کسی را در وصول به خیر. (از معجم متن اللغة) || سوددهنده. (السامی فی الاسامی) (مهذب الاسماء). سوددهنده. سودبخش. (مهذب الاسماء) سودمند. مفید. بافایده. بکار. (ناظم الاطباء). نفع دهنده. سودرساننده. (فرهنگ نظام). فایده بخش. مقابل مضر و ضار و ضاری : لابد بودش عمری افزون ز همه شاهان از اول و از آخر از نافع و از ضاری. منوچهری. دولت ضایر بگاه صلح تو نافع شود دولت نافع بگاه خشم تو ضایر شود. منوچهری. و اوست نافع و ضار آفرینندهٔ حرکات و سکنات. (کتاب النقض ص ۴۴۴). || داروئی که بیماری را برطرف کند و نابود سازد. (ناظم الاطباء): داروی نافع؛ دوای مفید و مؤثر و بهبودبخش و معالج. || موافق. خوب. نیک. (ناظم الاطباء). سازگار. ملایم طبع و مزاج. || (اصطلاح علوم عقلی و حکمت) آنچه مطلوب بالغیر است نافع و آنچه مطلوب بالذات است خیر گویند. (فرهنگ علوم عقلی ص ۵۹۰ از شفای ابن سینا ج ۲ ص ۵۷۶).[ فِ ] (اِخ) نامی از نامهای خدای تعالی. (مهذب الاسماء). از اسماء خدای تعالی است به معنی آنکه می رساند نفع را به هر کس که بخواهد از مخلوقاتش. (از اقرب الموارد).[ فِ ] (اِخ) نام زندانی است بناکردهٔ علی بن ابی طالب. (از منتهی الارب) (ناظم الاطباء). زندانی است که امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام از نی بنا کرد. (از معجم متن اللغة).[ فِ ] (اِخ) روستائی است به یمن. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). از مخالیف یمن است. (معجم البلدان).[ فِ ] (اِخ) نام فرزندی است که از سمیه مادر زیادبن ابیه در خانهٔ حارث بن کلدهٔ ثقفی متولد شد و او را زیاد به فرزندی قبول کرد. رجوع به تاریخ حبیب السیر ج ۲ ص ۱۱۷ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن ازرق حنفی، از ابطال و شجاعان عرب و رئیس فرقهٔ ازارقه است. وی به دوران عبداللََّه بن زبیر در بصره و اهواز دعوی خلافت کرد و خود را امیرالمؤمنین خواند و در یوم الدولاب به سال ۶۵ هـ . ق. در نزدیکی اهواز کشته شد. رجوع به تاریخ گزیده ص ۲۶۴ و الاعلام زرکلی ص ۱۰۹۴ و تاریخ حبیب السیر ج ۲ ص ۱۳۷ و خاندان نوبختی ص ۳۳ و الکامل ابن اثیر ج ۴ ص ۹۵ و جوالیقی ص ۲۸۹ و البیان و التبیین ج ۱ ص ۴۷ و العقد الفرید ج ۱ ص ۱۷۱ و ج ۲ صص ۲۲۲-۲۲۷ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن ابی نعیم. رجوع به نافع عبدالرحمن بن ابی نعیم در این لغت نامه و نیز رجوع به المصاحف ص ۱۴۳ و سیرة عمربن عبدالعزیز ص ۲۹۴ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن بدیل بن ورقاء الخزاعی، از صحابهٔ رسول اللََّه است. وی را پیغمبر اسلام با منذربن عمرو با گروهی دیگر به نجد فرستاد و در آنجا کشته شد. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۴ و عقدالفرید ج ۳ ص ۳۳۳ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن جبیربن مطعم النوفلی، تابعی و از علمای قریش است. وی به سال ۹۹ هـ . ق. درگذشت. (از حبیب السیر ج ۲ ص ۱۶۹). رجوع به المصاحف ص ۱۱۸ و العقد الفرید ج ۲ ص ۶۰ و ج ۳ ص ۳۶ و البیان و التبیین ج ۲ ص ۱۷۳ و نیز رجوع به ابومحمد نافع بن جبیر در این لغت نامه شود.[ فِ ] (اِخ) ابن حارس بن کلده الثقفی، از صحابه است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۴ و ۲۲۵ و العقدالفرید ج ۵ ص ۲۸۹ و ج ۷ ص ۱۴۷ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن زیدالحمیری، از صحابه است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۵ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن سرجس، مکنی به ابوسعید. رجوع به ابوسعید نافع، در این لغت نامه شود.[ فِ ] (اِخ) ابن سلیمان العبدی، صحابی است. وی به دوران کودکی به خدمت رسول اللََّه رسید. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۵ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن ظریب بن عمروبن نوفل بن عبدمناف نوفلی، از صحابه است. به روایت هشام بن الکلبی و العدوی وی برای عمربن خطاب کتابت قرآن می کرد و به قول البلاذری برای عثمان کتابت مصحف می کرد رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۶ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عبدالحارث بن حبالةبن حسان الخزاعی. وی از کبار و فضلای صحابه است و از رسول اللََّه حدیث کند و طفیل و دیگران از وی روایت کرده اند. ابن سعد او را در ردیف اصحابی ذکر کرده است که در یوم الفتح اسلام آوردند. عمربن خطاب او را امارت مکه داد و به روایت بخاری در صحیح وی دارالسجن را در مکه از صفوان بن امیه برای عمر خریداری کرد. (از الاصابه ج ۵ ص ۲۲۶).[ فِ ] (اِخ) ابن سهل الانصاری الاشهلی، از صحابه است و در یمامه کشته شد. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۵ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عبدالرحمن بن ابی نُعَیم، مکنی به ابورُوَیم امام اهل مدینه و یکی از قراء سبعه است، به روایت اصمعی و نیز حافظ ابونعیم در تاریخ اصفهان، اصل وی از اصفهان است و در مدینه زیست و در همانجا به سال ۱۶۹ هـ . ق. درگذشت . وی قرآن را در نزد خود میمونه مولای ام سلمة همسر حضرت رسول قرائت کرد و فراگرفت و دو تن به نامهای «ورش» و «قالون» راوی او بودند. (از وفیات الاعیان ج ۵ ص ۵) (الاعلام زرکلی ص ۱۰۹۴) (تاریخ گزیده ص ۷۵۹) (تاریخ حبیب السیر ج ۲ ص ۲۲۶). و نیز رجوع به ابن خلکان ج ۲ ص ۲۷۹ و فهرست ابن ندیم و ذکر اخبار اصفهان ج ۲ ص ۳۲۶ و الحلل السندسیه ج ۲ ص ۱۵۶ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عبداللََّه خزاعی. وی به عهد عمربن خطاب حکمران مکه بود. رجوع به از عرب تا دیالمه ص ۳۰۹ و نیز رجوع به نافع بن عبدالحارث در این لغت نامه شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عبدالقیس الفهری. برادر مادری عاص بن وائل، و از اصحاب پیغمبر اسلام است. وی در فتح مصر با عمروبن عاص همراه بود. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۶ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عبدعمروبن عبداللََّه بن نضلة از صحابه است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۶ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عجیربن عبدیزیدبن عبدالمطلب بن عبدمناف القرشی، از اصحاب است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۶ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عتبةبن ابی وقاص بن زهرةبن کلاب بن اخی سعد. از اصحاب پیغمبر است و در روز فتح مکه اسلام آورد. (از الاصابه ج ۵ ص ۲۲۶) (تاریخ گزیده ص ۲۴۰).[ فِ ] (اِخ) ابن علقمةبن صفوان الکنانی. وی از طرف عبدالملک بن مروان امیر مکه بود. (از الاصابه ج ۵ ص ۲۲۷).[ فِ ] (اِخ) ابن علقمة، از صحابه است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۷ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن عمر قرشی جمحی مکی. از حافظان حدیث و به عهد خویش محدث مکه بود و در همانجا به سال ۱۷۹ هـ . ق. درگذشت. (از الاعلام زرکلی ص ۱۰۹۴ از تذکرة الحفاظ ج ۱ ص ۲۱۳).[ فِ ] (اِخ) ابن غیلان بن سلمة الثقفی. از اصحاب پیغمبر است و در واقعهٔ جندل کشته شد. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۷ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن کیسان الثقفی، صحابی است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۷ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن مالک اصبحی. رجوع به ابوسهیل نافع بن مالک اصبحی در این لغت نامه شود.[ فِ ] (اِخ) ابن مالک، تابعی است. رجوع به ابوسهیل نافع بن مالک بن عامر در این لغت نامه شود.[ فِ ] (اِخ) ابن هشام بن حکیم بن حزام. از صحابهٔ پیغمبر و از راویان حدیث است. به روایت حمداللََّه مستوفی وی در روز فتح مکه اسلام آورد. رجوع به تاریخ گزیده ص ۲۴۰ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن مسعودالغفاری، صحابی است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۸ شود.[ فِ ] (اِخ) ابن هلال بجلی. از اشراف و شجعان عرب است وی به سال ۶۱ هـ . ق. در واقعهٔ کربلا ملازم رکاب امام حسین بن علی بود و با دشمنان آن حضرت جنگید و به دست شمربن ذی الجوشن کشته شد. (از الاعلام زرکلی ص ۱۰۹۴ از تذکرةالحفاظ ج ۱ ص ۲۱۳).[ فِ ] (اِخ) ابوالسائب، از موالی پیغمبر اسلام است. رجوع به تاریخ حبیب السیر ج ۱ ص ۴۳۸ شود.[ فِ ] (اِخ) ابوطیبةالحجام، از صحابه است. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۹ شود.[ فِ ] (اِخ) ابوعبداللََّه نافع. وی مولای عبداللََّه بن عمر، اصلا دیلمی و از کبار تابعین و از ثقات محدثان است. اهل حدیث در حق وی گفته اند: «روایت شافعی از مالک و مالک از نافع و نافع از عبداللََّه بن عمر سلسلةالذهبی است به برکت جلالت قدر هریک ازین راویان». وی مدتی به فرمان عمربن عبدالعزیز به مصر رفت و مصریان را فقه آموخت. اخبار وی فراوان است. وفات وی به سال ۱۱۷ یا ۱۲۰ هـ . ق. اتفاق افتاده است. (از وفیات الاعیان ج ۵ ص ۴) (الاعلام زرکلی ص ۱۰۹۴ از تهذیب ج ۱۰ ص ۴۱۲). و نیز رجوع به تاریخ حبیب السیر ج ۲ ص ۱۸۳ و تاریخ گزیده ص ۲۵۴ و عیون الاخبار ج ۱ ص ۲۰۰ و ج ۲ ص ۵۲ شود.[ فِ ] (اِخ) ابوهرمز، تابعی است. رجوع به ابوهرمز نافع در این لغت نامه شود.[ فِ ] (اِخ) سعیدبن محمد القرطبی، مکنی به ابوعثمان. نحوی است، وی از ابوالحسن انطاکی علم نحو می آموخت. (از روضات الجنات ص ۳۱۴).[ فِ ] (اِخ) مولی غیلان بن سلمة الثقفی، صحابی است. وی غلام غیلان بود و از نزد مولایش فرار کرد و به خدمت رسول اللََّه رسید و اسلام آورد و پس از آنکه غیلان نیز مسلمان شد پیغمبر اسلام نافع را به او مسترد گردانید. رجوع به الاصابه ج ۵ ص ۲۲۹ شود.
کلمات همقافیه با «نافع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فع» برای سرودن شعر