معنی ناصواب
4 بازدید
[ صَ ] (ص مرکب) غلط. خطا. خبط. (ناظم الاطباء). نادرست. غیرصحیح. نابجا. مقابل صواب : امیر گفت این همه ناصواب است که خواجه می گوید و این کارها به تن خویش پیش خواهم گرفت. (تاریخ بیهقی ص ۲۶۷). اکنون چنین مصیبت بیفتاد که سوی مرو می رود و ما را ناصواب می نماید. (تاریخ بیهقی). پشت به غزنی و هندوستان کردن ناصوابست. (تاریخ بیهقی ص ۴۵۳). این همی گوید بباید جست ازین تا پدید آید صواب از ناصواب.ناصرخسرو. گفتم بگوش صبح که این چشم زخم چیست کاشکال و حال چرخ چنین ناصواب شد. خاقانی (دیوان ص ۱۵۷). صواب آن چنان شد که آرم شتاب که آزرم دشمن بود ناصواب.نظامی. هرکه تأمل نکند در جواب بیشتر آید سخنش ناصواب.سعدی. و اگر بر وفق تصور خویش در آن تصرفی نمایند بلاکلام بی وجه و ناصواب افتد. (رشیدی). به وقت گل شدم از توبهٔ شراب خجل که کس مباد ز کردار ناصواب خجل.حافظ. || ناروا. بد. ناحق. (ناظم الاطباء). ناپسند. ناپسندیده. ناخوب : نبشته آمد به خواجهٔ بزرگ که سلطان چنین چیزهای ناصواب می فرماید خواجه بهتر داند که چه می فرماید. (تاریخ بیهقی ص ۶۷۳). گر بترسی ز ناصواب جواب وقت گفتن صبور باش صبور.ناصرخسرو. گفت یا محمد امت تو بهتر از پیغمبرزادگان نباشد که با برادر خویش چه کردند ازبهر آنکه کارهای ناصواب از پیغمبرزادگان عجب نباشد. (معجم البلدان) (قصص الانبیا ص ۵۹). زبانی که دارد سخن ناصواب به خاموشیش داد باید جواب.نظامی. نرفتست هرگز ره ناصوب دلش روشن و دعوتش مستجاب.سعدی. صوابست با او شدن سوی گل اگر چند گوید بسی ناصواب. اشرفی (از آنندراج). || عمل قبیح. ناشایست. کار بد: در پیش ایشان [ دختران پادشاه مصر ] رفت [ جوانی امرد ] و با زن شاه ناصوابی بکرد. (اسکندرنامهٔ خطی). || عاصی. گناهکار. || ناموافق. || سخن ناصواب. بیهوده. دروغ. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ناصواب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر