معنی ناسزاوار
5 بازدید
[ سَ ] (ص مرکب) ناسزا. نالایق. (آنندراج). چیزی که سزاوار و لایق نباشد. (ناظم الاطباء). نادرخور. مقابل سزاوار: تن مرد نادان ز گل خوارتر بهر نیکئی ناسزاوارتر.فردوسی. تراست ملک و سزاوار آن توئی بیقین خدای ملک نبخشد بناسزاواری. امیر معزی (از آنندراج). رجوع به سزاوار شود. || فرومایه. (آنندراج). پست. فرومایه. دون. بدسرشت. بدنژاد. (ناظم الاطباء): کنون بنده ای ناسزاوار پست بیامد به تخت کیان برنشست.فردوسی. به ناخن سنگ برکندن ز کهسار به از حاجت بنزد ناسزاوار.نظامی. - ناسزاوار شاه : ازآن گفتم ای ناسزاوار شاه که هرگز مبادی تو در پیشگاه.فردوسی. - ناسزاوار کس : ترا تنگ تابوت بهر است و بس خورد رنج تو ناسزاوار کس.فردوسی. || بی ارزش. بی ارج. ناقابل. - ناسزاوار پوست : بدان بی بها ناسزاوار پوست پدید آمد آوای دشمن ز دوست.فردوسی. - ناسزاوار چیز: بدو گفت کاین ناسزاوار چیز بگیر و بخواه آنچه بایدت نیز.فردوسی. || نابجا. نه بحق. بغیر استحقاق : شب تیره و روز دینار داد بسی خلعت ناسزاوار داد.فردوسی. جز این تا بخاشاک ناچیز و پست بیازد کسی ناسزاوار دست.فردوسی. چو ظلمی از تو آید ناسزاوار همیشه آن عمل را یاد می دار.ناصرخسرو. || ناملائم. درشت. سخت : پیغام رسان او دگر بار آورد پیام ناسزاوار.نظامی.
کلمات همقافیه با «ناسزاوار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر