معنی ناسامان
7 بازدید
(ص مرکب) نابسامان. بی هنجار. آشفته. بی حساب. نامنظم : اندرین روزگار ناسامان هرکه را علم هست یا هنر است همچو روباه هست کشتهٔ دم همچو طاوس مبتلای پر است. محمدبن عبدالملک. || تبهکار. نابکار. هرزه. || پریشان. نامربوط. نابجا: یلدرجی از گفتهٔ ناسامان پشیمان شد. (جهانگشای جوینی). رجوع به نابسامان شود.
کلمات همقافیه با «ناسامان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر