معنی نازان
7 بازدید
(نف) نازکننده مانند معشوقه. (ناظم الاطباء). نازنده. مفتخر. مباهی. بالنده. سربلند. سرافراز. که می نازد: ببالا چو سرو و بدیدار ماه جهانگیر و نازان بدو تاج و گاه.فردوسی. و حق نازان شد و باطل حیران. (تاریخ بیهقی). او اصل مهتریست مر آن اصل را تو فرع نازان بتو چو جسم بروح و شجر ببار. سوزنی. به چه خرمی و نازان گرو از تو برده هامان اگرت شرف همین است که مال و جاه داری. سعدی. و جهانیان همه ایمن و ساکن بودند و در خیر و نعمت نازان. (فارسنامهٔ ابن بلخی). - سرو نازان : دوتا گشت آن سرو نازان بباغ همان تیره گشت آن فروزان چراغ. فردوسی. || (ق) در حال ناز. خرامان. بناز: نازان و دمان بره چو نادانان با قامت سرو و روی دیباهی.ناصرخسرو. و خرامان و نازان همی شد. (منتخب قابوسنامه). مه و خورشید را دیدند نازان قران کرده ببرج عشقبازان.نظامی. و رجوع به ناز شود.
کلمات همقافیه با «نازان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر