معنی ناداشت
(ص مرکب) (از: نا (نفی، سلب) + داشت) در این جا بجای «نادار» اسم فاعل مرخم بکار رفته. (حاشیهٔ برهان چ معین). مفلس. پریشان. بی نوا. (برهان قاطع) (آنندراج). مفلس. پریشانحال. تهیدست. بینوا. (ناظم الاطباء). مفلس. (سروری بنقل رشیدی) (غیاث اللغات). درویش. تنک مایه. نادار: و بحکم آنک مردم جهان بیشترین درویش بودند و ناداشت... او را تبع بسیار جمع شد. (فارسنامهٔ ابن بلخی). و از مال و ملک می ستد و به ناداشتان میداد. (فارسنامهٔ ابن بلخی). || قومی از گدایان را نیز گویند که بر در دکانها روند و چیزی طلبند اگر چیزی به ایشان ندهند گوشت اعضای خود را ببرند. (برهان قاطع) (آنندراج). و آن جماعت را کنگر نیز گویند. (جهانگیری) (شمس اللغات) (انجمن آرا) (از رشیدی). گروهی از گدایان که آنها را شاخشانه نیز گویند. (ناظم الاطباء) (از انجمن آرا): شوخی ناداشت ز جلاد بیش کو تن غیری برد این جان خویش. امیرخسرو (از انجمن آرا). || (مص مرخم) ناداشتن. فقر. افلاس. تنگدستی. بینوائی. مفلسی. تهیدستی : ز ناداشت هر کو نراند مراد فرومانده باشد نه پرهیزگار.عنصری. || (ص مرکب) بی شرم. بی حیا. بی آزرم. (برهان قاطع) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (رشیدی): چنین آمده ست از بزرگان پیر که با هیچ ناداشت کشتی مگیر. نظامی (از انجمن آرا). || بی اعتقاد. (ناظم الاطباء). مردم بی اعتقاد. از (برهان قاطع) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «ناداشت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شت» برای سرودن شعر