معنی ناخفتن
5 بازدید
[ خُ تَ ] (مص منفی) نخفتن. خواب نکردن. نخوابیدن. بیدار ماندن. به خواب نرفتن : که بر ساز کامد گه رفتنت سرآمد نژندی و ناخفتنت.فردوسی. من از ناخفتن شب مست مانده چو شمشیری قلم در دست مانده.نظامی. شکایت پیش از این روزی ز دست خواب میکردم به غم خواران و نزدیکان، کنون از دست ناخفتن. سعدی.
کلمات همقافیه با «ناخفتن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تن» برای سرودن شعر