معنی ناحیت
7 بازدید
[ یَ ] (ع اِ) طرف. کرانه. کنار. ساحل. زیس. || ولایت. کشور. چکله. دیار. بقعه. (ناظم الاطباء). رجوع به ناحیه شود: مشرق خرخیز ناحیت چین است. (حدود العالم). ناحیتی از ناحیتی به چهار روی جدا گردد. یکی باختلاف آب و هوا...) (حدود العالم). بلغار شهری است که مر او را ناحیتکی است خرد بر لب رود آتل نهاده. (حدودالعالم). اندر آن ناحیت به معدن کوچ دزدگه داشتند کوچ و بلوچ.عنصری. ریاست بست بد و مفوض شد و مدتی در آن ناحیت ببود و آثار خوب نمود. (تاریخ بیهقی). آن ناحیت را به حاجب آلتونتاش سپرد و بزودی مراجعت خواست کردن. (تاریخ بیهقی ص ۶۹۳). و اگر وی از این ولایت دور ماند جبال و آن ناحیت تباه شود. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۵). نظام کارهای حضرت و ناحیت بقرار معهود و رسم مألوف بازرفت. (کلیله و دمنه). ناحیت کرمان در عهد عضدالدوله، ابوعلی الیاس داشت از قبل سامانیان. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۵۷). آن ناحیتی است که از بدو عالم هیچ پادشاه بیگانه بر آن بقعه دست نیافته است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۰۸). مرا نه دولت وصل و نه احتمال فراق نه پای رفتن از این ناحیت نه جای مقام. سعدی. به شهری درآمد ز دریا کنار بزرگی در آن ناحیت شهریار.سعدی. شبی کردی از درد پهلو نخفت بزرگی در آن ناحیت بود گفت.سعدی.
کلمات همقافیه با «ناحیت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یت» برای سرودن شعر