معنی ناحق

معنی ناحق

14 بازدید
[ حَ ق / حَ ق ق ] (ص مرکب، اِ مرکب) ناراستی. ناراست. باطل. دروغ. کذب. (ناظم الاطباء). بیهوده: باطل باشد و ناحق. (لغت فرس اسدی ص ۴۵۹). آنچه که حق و درست نیست : نباشد خوب اگر ز آن پس که شستم دل به آب حق که جان روشنم هرگز به ناحقی بیالاید. ناصرخسرو. و از انتقال ملک و از حق به ناحق نظر کردن. (مجالس سعدی). ما نگوئیم بد و میل به ناحق نکنیم جامهٔ کس سیه و دلق خود ازرق نکنیم. حافظ. || بی داد. بی عدالتی. || ظالم. ستمگر. || ناروا. نامشروع. خلاف شرع. (ناظم الاطباء). || که به حق نبود. بدون استحقاق. بظلم. ناسزا. ناروا. نه بحق : ایزد همه آفاق بدو داد و به حق داد ناحق نبود آنچه بود کار خدائی.منوچهری. پس گفت [ خواجه احمدحسن ] ، خداوند را [ مسعود ] بگو که در آنوقت که من به قلعهٔ کالنجر بودم باز داشته و قصد جان من میکردند... نذرها کردم و سوگندها خوردم که در خون کسی سخن نگویم حق و ناحق. (تاریخ بیهقی ص ۱۷۸). و فتوی بناحق دهد. (مجالس سعدی). و قتلهاء ناحق که او کرده بود و مالهاء ناواجب از مردم ستده. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۷۶). و قتل یزدجرد در سال هشتم بود از طغیان نادین ناحق. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۱۲). همین سعادت و توفیق بر مزیدت باد که حق گزاری و ناحق کسی نیازاری. سعدی. - به ناحق؛ نه به حق. به ناروا: یک درم از کس به ناحق نتوانستندی ستدن. (نوروزنامه). به خون ریختن سر برافراخته ست بسی را به ناحق سر انداخته ست.نظامی. - عمل ناحق؛ ظلم و تعدی و زبردستی. (ناظم الاطباء). - حق را ناحق کردن؛ حقی را باطل جلوه دادن. باطلی را حق نمودن. - حق و ناحق کردن؛ از حلال و حرام پروا نداشتن. مستحل بودن. - خون ناحق؛ خونی که بحق ریخته نشده باشد. خونی که بناروا ریخته شده باشد: به خون ناحق ما را چرا بمیراند خدای اگر سوی او خونی و ستمکاریم. ناصرخسرو. اگر خصم را بکشد خون ناحق در گردن گرفته باشد. (اخلاق الاشراف عبید زاکانی). دیدی که خون ناحق پروانه شمع را چندان امان نداد که شب را سحر کند. حکیم شفایی. - خون ناحق ریختن و خون بناحق ریختن؛ به ستم کسی را کشتن. به ناحق کشتن : بروزگار پدر ما [ مسعود ] در آنجا خونهای ناحق ریخت. [ اریارق ] . (تاریخ بیهقی ص ۲۲۹). و چندین عالم و عابد را کشته است و خون مؤمنان به ناحق ریخته. (قصص الانبیاء ص ۱۴۹). و خونهاء بسیار به ناحق ریخت. (فارسنامهٔ ابن بلخی). بس کن ز شور انگیختن وز خون ناحق ریختن کز بس شکار آویختن می بگسلد فتراک تو. خاقانی. و ملاحده در روزگار او بسیار خونهای ناحق ریختند. (جهانگشای جوینی). و تقیه می نمودند تا خون ایشان به ناحق ریخته نشود. (تاریخ قم ص ۲۷۹). - قسم ناحق؛ سوگند دروغ. - امثال: از حق تا ناحق چهار انگشت است.

کلمات هم‌قافیه با «ناحق»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «حق» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید