معنی نابل
5 بازدید
[ بِ ] (ع ص) صاحب تیر. (منتهی الارب). تیردار. (دهار). کسی که با خود تیر داشته باشد. (اقرب الموارد). || تیرساز. (منتهی الارب). تیرگر. (دهار). سازندهٔ تیر. (المنجد). || تیرانداز. ماهر در تیراندازی. (منتهی الارب). ماهر در تیراندازی. (المنجد) (اقرب الموارد). || زیرک در کار. (منتهی الارب): هو نابل و ابن نابل؛ او زیرک و پسر زیرک است. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). || ثار حابلهم علی نابلهم؛ یعنی آتش بلا افروختند بر خود. (منتهی الارب). - امثال: اختلط الجاهل بالنابل ؛ برای آشفتگی و درهم آمیختن کار مثل زنند.[ بُ ] (اِخ) اقلیمی است از اقالیم افریقائی واقع بین تونس و سوسة. (معجم البلدان). موضعی است بافریقیه. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «نابل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بل» برای سرودن شعر