معنی نابسامانی
3 بازدید
[ بِ ] (حامص مرکب) بی بند و باری. اختلال. خلل. خرابی : و بسیار زهاد و ابدال را به شیراز کشته و فساد و خرابی و نابسامانی کرده. (تاریخ سیستان). || فسق. فجور. || تبه کاری. غی. ستمکاری. ظلم : بربائی از آن بدین دراندازی گرگی بمثل ز نابسامانی.مسعودسعد.
کلمات همقافیه با «نابسامانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر