معنی نابسامان
6 بازدید
[ بِ ] (ص مرکب) بی ساز و برگ. (ناظم الاطباء). چیزی که هیچ سامان و اسباب با خود نداشته باشد. (آنندراج). مختل. || بی سامان. بی سرانجام. بدون ترتیب و نظم و آراستگی. (ناظم الاطباء). آشفته کار. بی هنجار: ای فلک سخت نابسامانی کژرو و باژگونه دورانی.مسعودسعد. برگ کاهی نیست کشت نابسامان مرا خوشه از اشک پشیمانی است دهقان مرا. صائب. || گمراه. بدکار. فاسد. فاسق : ای نابسامان مگر پنداری که من از تهتک تو در ابواب فسق و فساد و تفریق مال من در وجه مراد و آرزو غافلم. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۳۳۰). || ناشایست. نامناسب. ناهنجار. شنیع. مذموم. ناپسندیده : وضیع و شریف از این کار نابسامان و حرکت شنیع زبان تعبیر و تعنیف دراز کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۱۶۸). چون مشاهده کردند که افعال خورشاه نابسامان است. (رشیدی). و از افعال ذمیمه و اخلاق نابسامان او همیشه دلتنگ بودی. (تاریخ طبرستان).
کلمات همقافیه با «نابسامان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر