معنی نابخردی
6 بازدید
[ بِ رَ ] (حامص مرکب) نادانی. دیوانگی. (ناظم الاطباء). جهل. بی عقلی. بی شعوری. سبکسری : نکرد او به تو دشمنی از بدی که خود کرده ای تو ز نابخردی.فردوسی. مدان تو ز گستهم کاین ایزدیست ز گفتار و کردار نابخردیست.فردوسی. بی اندازه ز ایشان گرفتار شد سترگی و نابخردی خوار شد.فردوسی. بخسبد شبانروزی از بیخودی که خواب است بنیاد نابخردی.نظامی. خبر داشت کز راه نابخردی ستیزند با حجت ایزدی.نظامی. اگر یاری اندک زلل داندم به نابخردی شهره گرداندم.سعدی.
کلمات همقافیه با «نابخردی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دی» برای سرودن شعر