معنی میگسار
19 بازدید
[ مَ / مِ گُ ] (نف مرکب) شرابخوار. (ناظم الاطباء). شراب آلوده یعنی مست مدام. (از شعوری ج ۲ ورق ۳۴۹). شرابخوار چه گساردن به معنی خوردن شراب باشد لاغیر. (برهان) (آنندراج). باده خوار. می خوار. می خواره. که شراب نوشد. (یادداشت مؤلف): که ایشان همه میگسارند و مست شب و روز باشند با می به دست.فردوسی. نخواهم جز از نامهٔ هفت خوان بر این میگساران تو لختی بخوان.فردوسی. تو ای میگسار از می زابلی بپیمای تا سر یکی بلبلی.فردوسی. فرخنده باد عیدش و تا جاودان مباد بی جام می به مجلس او میگسار او.فرخی. می و نقل و سماع و یاری چند میگساری و غمگساری چند.نظامی. از آن ساعت که جام می به دست او مشرف شد زمانه ساغر شادی بیاد میگساران زد. حافظ. زهره ساز خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت. کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد. حافظ. || ساقی. (یادداشت مؤلف). ساقیه : چو خوان و می آراستی میگسار فرستاده را خواستی شهریار.فردوسی. بیاورد جامی دگر میگسار چو از خوب رخ بستد آن شهریار.فردوسی. همان جام را کودک میگسار بیاورد پربادهٔ شاهوار.فردوسی. می گسار آن کس کز ایشان دوست تر می ز دست دوست خوشتر بی گمان.فرخی. ای پسر میگسار نوش لب و نوش گوی فتنه به چشم و به خشم فتنه به روی و به موی. منوچهری. بابل کنی به راتبهٔ مطربان خویش خلخ کنی وثاق غلامان میگسار.منوچهری. که گر رای می داری و میگسار همت می بود هم بت مشکسار. اسدی (گرشاسب نامه ص ۱۹). چو از می گران شد سر باده خوار سته گشت رامشگر و میگسار. اسدی (گرشاسب نامه ص ۲۰۴). همه بودشان رامش و میگسار می و نقل و بازی و بوس و کنار. اسدی (گرشاسب نامه ص ۱۶۷). ز می گساری مه پیکری که گوئی هست بدیع صورت آن می گسار از آتش و آب. مسعودسعد. می خورد باید وز لب می گسار نقل زیرا که نقل به ز لب می گسار نیست. مسعودسعد. ای دل بشارتی دهمت محتسب نماند وز می جهان پر است و بت میگسار هم. حافظ. طامات و شطح در ره آهنگ چنگ نِه تسبیح و طیلسان به می و میگسار بخش. حافظ.
کلمات همقافیه با «میگسار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سار» برای سرودن شعر