معنی میناگر
5 بازدید
[ گَ ] (ص مرکب) میناکار. کسی که شغل میناکاری دارد. از عالم (از قبیل) شیشه گر. (آنندراج). کسی که با ماده ای از جنس شیشه و چینی کبودرنگ بر فلزات و جز آن نقش و نگار کند. (از فرهنگ نظام). کسی که میناهای ملون را آب کرده بر ظرف طلا یا نقره کار کند و بدل رنگهای جواهر نماید. (انجمن آرا): بوالعجب میناگری کز یک عمل بست چندین خاصیت را بر زحل.مولوی. || کیمیاگر. (جهانگیری) (برهان) (ناظم الاطباء). اکسیرسازنده. صاحب اکسیر: لطف تو خواهم که میناگر شود این زمان این تنگ هیزم زر شود.مولوی. جمله پاکیها از آن دریا برند قطره هایش یک بیک میناگرند. مولوی (مثنوی چ نیکلسون دفتر پنجم ص ۱۱۹).
کلمات همقافیه با «میناگر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گر» برای سرودن شعر