معنی میربحر
4 بازدید
[ بَ ] (اِ مرکب) امیر بحر. (ناظم الاطباء). امیرالبحر. دریاسالار: از اعمال قبیحه اش یکی آنکه در الکاه کوه به تکلیف بورزه حاکم آنجا که میربحر بنادر فرنگ است مهر اشرف از سر کتابت پادشاه اسپانیه برداشته. (عالم آرای عباسی ج ۲ ص ۸۶۳). || مباشر باج و خراج بحری و مباشر کشتیها. (ناظم الاطباء). داروغهٔ گذر دریا. (غیاث) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «میربحر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حر» برای سرودن شعر