معنی میدان کشیدن
5 بازدید
[ مَ / مِ کَ / کِ دَ ] (مص مرکب) خویشتن را جمع کرده پس رفتن از برای جستن و این در گوسفند سرزن ظاهر است. (آنندراج). دورخیز کردن. خود را جمع کرده پس رفتن برای برجستن. (غیاث): گر سپند آسا ز آتش می گریزم دور نیست میکشم میدان که خود را زود بر آتش زنم. ملاعبداللََّه فیاض. برگشته بختیهای ما میدان دولت میکشد از کجکلاهی دم زند بختی که واژون میشود. محسن تأثیر. چون مصور صورت آن دست و چوگان می کشد میرود از خویش و پندارم چو میدان می کشد. محمدسعید اشرف.
کلمات همقافیه با «میدان کشیدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر